تناجی
سلمان ساوجی

بخش ۱۱۰ - حکایت

شنیده‌ستم که با مِجْمَر شبی شمعپیامی کرد روشن بر سر جمع
که ای مِجْمَر چرا هستی بر آذرمنم از تو بسی با آبروتر
چو از انفاس من مردم ملول استدم گرمت همه جایْ قبول است
نفسهای تو در دل می‌نشیندچو از انفاسِ من دوری گزیند
جوابش داد مجمر کای برادرمرو در تاب و آبی زن بر آذر
حکایات تو سرتاسر زبانیستحدیث من همه قلبی و جانیست
تفاوت در میان هردو آنستکه این از صدق دل، آن از زبانست