شمارهٔ ۳۵ - به کنارم بنشین
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و دلتنگی سروده شده است. شاعر از معشوقهاش درخواست میکند که به کنارش بنشیند و او را تسلی دهد. او از سوز دل و غم ناشی از فاصله و جدایی صحبت میکند و میگوید که بدون حضور معشوق کسی را در زندگی ندارد. او به زیبایی معشوقهاش و تأثیر آن بر دلش اشاره میکند و از او میخواهد که در کنار او بماند تا به آرامش برسد. شاعر احساسات خود را به وضوح بیان کرده و ابراز میکند که او را در آتش عشق و غم رها کردهاند و نیاز به حضور معشوقه دارد تا جان تازهای بگیرد. در نهایت، شاعر بر اهمیت وجود معشوقهاش در زندگیاش تأکید میکند.
تا آساید دل زارم بنشینبنشین ای گل به کنارم بنشین
هوش مصنوعی: خود را آرام کن و کنار من بنشین، ای گل، تا دل غمگین من آرام بگیرد.
سوز دل میدانی، بنشین تا بنشانی، آتش دل را
هوش مصنوعی: سوز و درد درونت را میدانی، پس بنشین و بگذار که آتش دلات را به نمایش بگذاری.
یک نفس مرو که جز غم، همنفس ندارمیار کس مشو که من هم جز تو کس ندارم
هوش مصنوعی: برای یک لحظه نرو که تنها غم را همدم خود دارم، و به کسی دیگر تبدیل نشو، چون من جز تو کسی را ندارم.
ماه من به دامنم بنشین کز غمت ستاره بارمشکوه ها ز دوریت هر شب با مه و ستاره دارم
ای عشق من، بیا کنارم بنشین؛ چون از غمت هر شب آنقدر اندوه دارم که انگار ستاره از وجودم میبارد و هر شب با ماه و ستاره از دوریت به راز و نیاز و شکایت مشغول هستم.
من چه باشم بسته بندت نیمه جانی صید کمندت آرزومندتاز غمت چون ابر بهارم ای به از گلهای بهاری روی دلبندت
هوش مصنوعی: من در کنار تو احساس و زندگیام را از دست میدهم. در کمند محبتت گرفتار آمدهام و با تمام وجود خواهان تو هستم. از غم دوریات مانند ابر بهاری میشوم و در عین حال عشق و زیباییات برای من بیش از گلهای بهاری ارزشمند است.
ای شمع طرب، سوزم همه شب بنشین که شود طی شب تارم بنشین، به کنارم بنشین
هوش مصنوعی: ای شمع خوشی، من شب را در آتش عشق میسوزم. بنشین تا با هم این شب تار را سپری کنیم، کنارم بمان و همراهی کن.
مرو مرو که بی تابم مندرون آتش و آبم من
هوش مصنوعی: نرو، نرو که من در حال حاضر خیلی بیتاب و restless هستم، مانند آتش و آبی که در درونم جاری است.
دامنم، ز اشک غم تر باشدخارم ای گل، بستر باشد
هوش مصنوعی: دست من از اشک های غم پر شده و درد و رنج من به اندازهای زیاد است که به نظر میرسد در میان خارها خوابیدهام. ای گل، این حال من بستر غم و اندوه است.
بیا بیا که نوشم جامی ستانم از دهانت کامی، طره تو بوسه باران سازم
هوش مصنوعی: بیا که برایت جامی مینوشم و از لبانت لذتی میبرم، موهایت را چنان بوسه میزنم که پر از باران شود.
گه جان یابمگه جان بازم
هوش مصنوعی: گاهی جان تازهای مییابم و گاهی باز به زندگی قبلیام برمیگردم.
مه فتنه گرم چه روی ز برم؟ چون ز دلداری آمدی باری،
هوش مصنوعی: ماهِ زیبایی که با جذابیتش مرا شگفت زده کرده، چه نازی دارد که از جلویم دور شود؟ چون تو برای آرامکردن دل من آمدی، پس حالا چه میگویی؟
تا به پایت جان، بسپارم بنشینبه کنارم بنشین.
هوش مصنوعی: تا جانم را فدای تو کنم، کنارم بنشین و با من باش.