شمارهٔ ۴۸ - هستی
هوش مصنوعی: این شعر درباره اهمیت عشق و مستی در زندگی انسان است. شاعر تأکید میکند که وجود بدون عشق و شوق ارزشی ندارد و زندگی واقعی در بزم عشق و محبت شکل میگیرد. او از ساقی میخواهد که به او ساغر عشق ببخشد و به احساسات خود اعتراف میکند که با درد عشق شادتر از بیدردی و تندرستی است. همچنین، شاعر دردی عمیق و غم جدایی را حس میکند و از محبوب خود میخواهد که بازگردد تا دوباره زندگی را از سر بگیرد و در دامان عشقش آرامش یابد. در پایان، او به غم و افسوس خود اشاره میکند و میگوید که در دلش تنها عشق و محبت وجود دارد و این احساسات است که زندگی را معنا میبخشد.
هستی ندارد بها بی عشق و مستی، مستی بود کار ما در بزم هستیدر میخانه عاشقی ساغرپرستم، ساقی چون تو شوی، خوشا ساغرپرستی
هوش مصنوعی: زندگی بدون عشق و شادابی ارزشی ندارد. شادابی و سرمستی، موضوع اصلی ما در زندگی است. من در میخانه عشق، پر از می و سرور هستم و خوشا به حالم اگر تو هم میپیمایی و همراهم باشی.
باز آی گل خندان از در مجلس، به دستی قدح، مینا به دستیدارم غمی و دردی، رخسار زردی، خوش تر بود درد عشق از تندرستی
هوش مصنوعی: ای گل خندان، دوباره به مجلس بازگرد. من در یک دست قدح دارم و در دست دیگر مینا. در دل من غم و درد وجود دارد و رنگ رخسارم زرد است. اما بهتر است که درد عشق را تحمل کنم تا اینکه در سلامت باشم بدون عشق.
جانا با غم تو شادم، شادم که جان در پایت دادمبازآ که عمر از سر گیرم، وز دست تو ساغر گیرم
هوش مصنوعی: عزیزم، من با وجود غم تو خوشحالم، چون جانم را فدای تو کردهام. ای کاش برگردی تا دوباره زندگی را از نو شروع کنم و از دستان تو مشروبات خوشگوار بنوشم.
تا دل به مهرت بستم، از غم رستمای خرمن گل، شادم به رویت، مستم به بویت، هستی ندارد بها بی عشق و مستی
هوش مصنوعی: وقتی که دل خود را به عشق تو سپردم، غم و اندوه برایم تمام شد. ای باغ پر از گل، من با دیدن تو شاد و با بوی تو سرمست هستم. زندگی بدون عشق و مستی، ارزشی ندارد.
ای ناله بی اثر جانم چه کاهی، وی شعله ناپدید از من چه خواهیزین گرمی نبود ثمر جز داغ و دردی، زان آتش نبود اثر جز دود آهی
هوش مصنوعی: ای نالههای بیثمر من، چه برآیی؟ ای شعلههای ناپیدای من، چه میخواهی؟ از این گرما هیچ ثمری جز درد و رنج نیست، و از این آتش جز دود و آهی باقی نمیماند.
دل بر زلف سیاهی بستم و حاصل ندیدم به جز روز سیاهیگیرم که شعله بارد از برق آهم، آهی نگیرد چرا دامان ماهی
هوش مصنوعی: دل را به زلف سیاه کسی سپردم و به جز روزهای تاریک چیزی به دست نیاوردم. تنها چیزی که میگیرم شعلهای است که از آه من برمیخیزد، اما چرا این آه بر دامن کسی نمینشیند؟
ای دل از چه کنی زاری، ای دیده تا کی خون می باریکز ناله بی حاصل من، در سینه چو گل سوزد دل من
هوش مصنوعی: ای دل چرا اینقدر ناله و شکایت میکنی؟ ای چشمان من، تا کی باید اشک بریزی؟ زیرا از نالههای بیفایدهام، دل من مانند گلی که در آتش میسوزد، در سینهام به شدت میسوزد.
افزاید آه سردم، هر دم در دمای ناوک غم کشتی رهی را آخر ولیکن، غیر از محبت نبود او را گناهی
هوش مصنوعی: آه سرد من هر لحظه بیشتر میشود. ای پیکان غم، تو کشتیم را به راه میآوری، ولی او هیچ گناهی جز محبت ندارد.