بخش ۱۶۹ - بوی گل
هوش مصنوعی: حوری از باغ بهشت بیرون آمد و گفت که کسی از آن سوی آسمانها خبری به ما نرساند. نمیتوانم درک کنم که روز و شب چگونه میگذرد. این حالت عجیبی است که بتوان گفت مرد و زاد. بادی ملایم از گلها دمید و وجودش به دنیای فردا و دیروز پیوست. چشمانش را باز کرد و همانند غنچهای خندید. گل شد و برگبرگش بر زمین ریخت. از آن معشوقی که بندهایش آزاد شده، تنها یادگاری به نام آه باقی مانده است.
حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفتما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد
هوش مصنوعی: حوری در گوشهای از باغ بهشت نشسته و با حسرت میگوید که هیچکس از آن طرف آسمانها و دنیای دیگر برای ما خبری نیاورد.
ناید بفهم من سحر و شام و روزو شبعقلم ربود این که بگویند مرد و زاد
هوش مصنوعی: من نمیتوانم درک کنم که سحر و شام و روز و شب چگونه میگذرد، چون عقل و هوش من را از دست دادهام. این وضعیت عجیبی است که میگویند مردی زاده شده است.
گردید موج نکهت و از شاخ گل دمیدپا اینچنین به عالم فردا و دی نهاد
هوش مصنوعی: موج خوشبویی از گلها به وجود آمد و بوی دلپذیری را به دنیا آورد. این حالت به نوعی به فردا و دیروز ارتباط دارد و تبدیل به تجربهای جدید شد.
وا کرد چشم و غنچه شد و خنده زد دمیگل گشت و برگ برگ شد و بر زمین فتاد
هوش مصنوعی: چشمش را باز کرد و مانند غنچه شکفت و لبخند زد. لحظهای بعد، به گل تبدیل شد و برگبرگ شد و بر زمین افتاد.
زان نازنین که بند ز پایش گشاده اندآهی است یادگار که بو نام داده اند
هوش مصنوعی: از آن محبوبی که بندهای پایش را باز کردهاند، آهی باقی مانده که به یاد او نامگذاری شده است.