تناجی
اقبال لاهوری

بخش ۵۲ - جانم در آویخت با روزگاران

جانم در آویخت با روزگارانجوی است نالان در کوهساران
پیدا ستیزد پنهان ستیزدناپایداری با پایداران
این کوه و صحرا این دشت و دریانی راز داران نی غمگساران
بیگانهٔ شوق بیگانهٔ شوقاین جویباران این آبشاران
فریاد بی سوز فریاد بی سوزبانگ هزاران در شاخساران
داغی که سوزد در سینهٔ منآن داغ کم سوخت در لاله زاران
محفل ندارد ساقی نداردتلخی که سازد با بیقراران