تناجی
اقبال لاهوری

بخش ۸۸ - عاشق آن نیست که لب گرم فغانی دارد

عاشق آن نیست که لب گرم فغانی داردعاشق آنست که بر کف دو جهانی دارد
عاشق آن است که تعمیر کند عالم خویشدر نسازد به جهانی که کرانی دارد
دل بیدار ندادند به دانای فرنگاین قدر هست که چشم نگرانی دارد
عشق ناپید و خرد می گزدش صورت مارگرچه در کاسهٔ زر لعل روانی دارد
درد من گیر که در میکدها پیدانیستپیر مردی که می تند و جوانی دارد