غزل شمارهٔ ۴۶
هوش مصنوعی: این شعر به بیان حس و حال عاشقانه و آرزومند شاعر میپردازد. شاعر از عشق و جنون صحبت میکند و تأثیرات ناشی از آن را بر زندگی و احساساتش توصیف میکند. او به زیباییهای طبیعت و همچنین به حس حسادت و رقابت میان انسانها اشاره میکند. شاعر در میان بحرانها و چالشهای زندگی به دنبال زیباییها و لذتهای درونی است، در حالی که به موانع و معضلات نیز توجه دارد. در نهایت، او با بیان احساساتی مانند شوق، ناامیدی و عشق، نگاهی عمیق به وجود و معنای زندگی دارد.
جنون کی قدردان کوه و هامون میکند ما راهمان فرزانگی روزی دو مجنون میکند ما را
دیوانگی (جنون) ما را قدرشناسِ کوه و دشت نمیکند. یعنی از سر جنون نیست که روی به کوه و هامون آورده ایم بلکه جنون ما نیز از سر هوش و فرزانگی است و از فرزانگی است که دو سه روزی طعم جنون را درمی یابیم. (محمدعلی شیوا)
نفس هر دمزدن صد صبح محشر فتنه میخنددهوای باغ موهومی چه افسون میکند ما را
نفس با هر بار دم زدن به اندازه صد محشر ما را مفتون خود می کند. ببینید هوس باغ خیالی (بهشت) با افسون خود ما را چگونه فریب می دهد.
کسی یا رب مبادا پایمال رشک همچشمیحنا چندان که بوسد دست او خون میکند ما را
خدایا! هیچکس را گرفتار حسد و رقابت چشمهمچشمی قرار مده؛دستی که حنا به نشانه زیبایی میبوسد، (در نگاه ما) چنان حسد و آزار دارد که ما را به خون مینشاند.
چو صبح آنجا که خاک آستانش در خیال آیدهمه گر رنگ میگردم که گردون میکند ما را
اگر در خیال ما فقط خاک آستان معشوق چون صبح بدرخشد،ما چنان دگرگون میشویم که انگار تمام رنگها را به خود میگیریم و آسمان (گردون) ما را به تمامی تغییر میدهد.
تماشای غرور دیگران هم عالمی داردبه روی زر نشست سکه قارون میکند ما را
تماشای تکبر و غرور دیگران خود عالمی از اثر و درد دارد؛سکهای که روی زر بنشیند (یعنی کسی بر مال دنیا تکیه زند)، ما را به حال و روز قارون میاندازد (حسرتخور، درمانده یا مغرور).یعنی مانند داستان قارون از دیدن چنین ثروت و غروری، یا مغرور یا منزجر میشویم، .
حساب چون و چند اعتبار دفتر هستیبه جز صفر هوس بر ما چه افزون میکند ما را
اگر دفتر زندگی را از نظر کمّی و اعتباری بررسی کنیم،در نهایت چیزی جز صفرِ هوس بر آن افزوده نمیشود؛ یعنی تمام آنچه میاندوزیم، تهی و بیارزش است.
حباب ما اگر زین بحر باشد جرعهٔ هوششکه تکلیف شراب از جام واژون میکند ما را
اگر ما (چون حبابی) از دریای حقیقت برخاسته باشیم، پس حتی جرعهای از هوش آن دریا (آگاهی) کافی است؛که این اندک آگاهی، ما را چنان میسازد که نیازی به شراب نیست، جام واژگون (تهی) نیز ما را سرمست میکند.
فنا از لوح امکان نقش هستی حک کند ورنهعبارت هرچه باشد ننگ مضمون میکند مارا
اگر نیستی و فنا بر صفحهی امکان، نقش هستی را حک نکند،تمام کلمات (عبارات) هرچه که باشند، بیمحتوا و ننگآور میشوند.
همه گر آفتاب آییم در دورانگه عشرتکسوفی هست کآخر در می افیون میکند ما را
حتی اگر همهی ما مانند آفتاب بدرخشیم و در عرصهی شادی ظاهر شویم،در نهایت گرفتگی و تیرهروزیای هست که چون افیون، ما را از خود بیخود و نابود میسازد.
ز ساز سرو و بید این چمن آواز میآیدکه آه از بیبری نبود که موزون میکند ما را
از نوای سرو و بیدِ این باغ، این نغمه شنیده میشود که:این نغمهها، نالههایی از بیثمری و محرومیتاند که ما را موزون و شاعر کردهاند.
شبستان معاصی صبح رحمت آرزو داردهمین رخت سیه محتاج صابون میکند ما را
هوش مصنوعی: در دل تاریکیهای شب، گناهان و خطاها سوز و گداز دارند و صبحی که پر از رحمت است، خواهان تغییر و بهبودی میباشد. این وجود سیاه و آلوده ما نیز به تغییر و شست و شو نیاز دارد.
کسی تا چند بیدل کلفت تعمیر برداردفشار بام و در از خانه بیرون میکند ما را
ای بیدل، آدمی تا کی باید سنگینیِ بازسازی و ترمیم خرابیها را تحمل کند؟فشار سقف و دیوار، بالاخره انسان را از خانهاش بیرون میکند.