تناجی
بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۲۴۷

می‌خورد خون نفس اندر دل غم پیشهٔ ماجوهر تیغ بود خار و خس بیشهٔ ما
بس که چون شمع به غم نشو و نما یافته‌ایمشعله را موج طراوت شمرد ریشهٔ ما
سختی دهر ز صبر دل ما زنهاری‌ستآب شد طاقت سنگ از جگر شیشهٔ ما
قد خم‌گشته همان ناخن فرهاد غم استسعی بیجاست به جز جان‌کنی ازتیشهٔ ما
شغل رسوایی و مستوری احوال بلاستکاش آرایش بازار دهد پیشهٔ ما
شور زنجیر جنون از نفس ما پیداستنکهت زلف‌ که پیچیده بر اندیشهٔ ما
چشم امید نداریم ز کشت دگراندل ما دانهٔ ما، نالهٔ ما، ریشهٔ ما
خامشی‌ها سبق مکتب بیتابی نیستیک قلم ناله بود مشق نی پیشهٔ ما
نشئهٔ مشرب بیرنگی ازآن صافترستکه شود موج پری دُردِ تهِ شیشهٔ ما
بیدل از فطرت ما قصر معانی‌ست بلندپایه دارد سخن از کرسی اندیشهٔ ما