غزل شمارهٔ ۳۲۸
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به بیان احساسات عمیق خود درباره عشق و حیا میپردازد. او میگوید که چگونه وجودش تحت تأثیر عشق و زیبایی معشوق قرار دارد و از این بابت حیا میکند. شاعر به دلتنگی و آشفتگی ناشی از عشق اشاره میکند و از شک و خیالهای ممکن در این رابطه مینالد. او به گفتگو درباره زیبایی معشوق و خواستههای درونیاش میپردازد و در نهایت، به امید وصال محبوبش به سراغ حس و حالاتی میرود که از عشق و دین سرچشمه میگیرند. این احساسات عمیق و حیا در کنار عشق، تمام وجودش را درگیر کرده است.
به نمود هستی بیاثر چه نقاب شقکنم از حیاتو مگر به من نظریکنیکه دمی عرقکنم از حیا
هوش مصنوعی: نمیدانم باید چه طور خود را نشان دهم وقتی وجودم بیفایده است. آیا فقط به خاطر حیا میتوانم گاهی به تو نگاه کنم، تا شاید لحظهای شرمنده شوم؟
اگرم دهد خط امتحان، هوسکتاب نه آسمانمژه بر هم آرم ازین وآن همه یک ورق کنم ازحیا
هوش مصنوعی: اگر لازم باشد که امتحان پس بدهم، دیگر به کتاب و آسمان نیازی ندارم. به خاطر حیای خود، این همه حرف و فکر را کنار میزنم و به طور خلاصه به یک ورق اکتفا میکنم.
چهکنم ز شوخیطبع دون،قدحینزد عرقم بهخونکه ببوسم آن لب لعلگون سحری شفقکنم ازحیا
هوش مصنوعی: چه کار کنم با شوخی و طبع پست او؟ یک فنجان عرقم را به خون خود نمیزنم، فقط آن لبهای قرمز را میبوسم که به خاطر حیا، از شرم رنگ میبازم.
ز تخیلیکه به راه دین غم باطلم شده دلنشینبه من اینگمان نبرد یقینکه خیال حق کنم از حیا
هوش مصنوعی: از تخیل و اندیشهای که به دلیل دین، باعث غم و اندوه باطلی برایم شده، تصور نکن که یقیناً میتوانم خیال حق را از روی حیا و شرم بپرورانم.
چوز خاک لالهبرون زند، قدحشکسته بهخون زندهوسی اگربه جنون زند به همین نسق کنم ازحیا
هوش مصنوعی: هرگاه که خاک لاله به بیرون بیفتد و قدحی شکسته در خون بگردد، اگر هوس به جنون بیفتد، من نیز همینگونه از شرم و حیا عمل میکنم.
زکمالم آنچه بههم رسد، نه زلوحونی زقلم رسدخط نقش پا بهرقم رسدکه منشسبقکنم از حیا
هوش مصنوعی: از کمال من هر چه که به هم میرسد، نه بر روی لوح و نه با قلم ثبت نمیشود، بلکه رد پای من بر روی کاغذ میماند، چرا که من از حیا و شرم پیشی میگیرم.
بهامید وصل تونازنین،همه رانثار دل استو دین من بیدل وعرق جبینکه چه در طبقکنم ازحیا
هوش مصنوعی: در انتظار وصال معشوق نازنینم، همه چیز را به خاطر دل و ایمانم فدای او کردهام. من بیخود از عشق و عرق پیشانیام {به خاطر حیا}، نمیدانم چه بکنم.