تناجی
بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۱۰۷۲

عرق‌آلوده جمالی ز نظر می‌گذردکزحیا چون عرقم آب ز سر می‌گذرد
کیست از شوخی رنگ تو نبازد طاقتآب یاقوت هم اینجا ز جگر می‌گذرد
خط مسطر نشود مانع جولان قلمتیغ را جاده‌کند هرکه ز سر می‌گذرد
موج ما بی‌نم ازین بحر پر آشوب گذشتهمچو نظاره که از دیدهٔ تر می‌گذرد
نیست درگلشن اسباب جهان رنگ ثباتهمه از دیدهٔ ما همچو نظر می‌گذرد
منزلی نیست که صحرا نشد از وحشت ماغنچه در گل خزد آنجا که سحر می‌گذرد
شوخی رشتهٔ نومیدی ما بس که رساستناله تا بال گشاید ز اثر می‌گذرد
چون نفس خانه‌پرستیم و نداریم آرامعمر آسودگی ما به سفر می‌گذرد
در مقامی که قناعت بلد استغناستکاروان چون تپش از موج گهر می‌گذرد
به هوس ترک حلاوت ننمایی بیدلنیست بی‌ناله اگر نی ز شکر می‌گذرد