تناجی
بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۱۰۷۳

زین گلستان که گلش رنگ ندامت داردشبنمی نیست که ‌بی‌دیدهٔ تر می‌گذرد
از نفس چند پی قافلهٔ دل‌گیریمسنگ عمریست‌که بردوش شرر می‌گذرد
دام دل نیست به جز دیده ‌که مینای شراباز سر جام به صد خون جگر می‌گذرد
رغبت جاه چه و نفرت اسباب‌ کدامزین هوسها بگذر یا مگذر می‌گذرد
انجمن در قدمی‌، هرزه به هر سو مخرامهرکجا پا فشرد شمع ز سر می‌گذرد
عشق شد منفعل از طینت بیحاصل مابرق از این مزرعهٔ سوخته‌تر می‌گذرد
خودنمایی چقدر زحمت دل خواهد دادآخر این جلوه‌ات از آینه درمی‌گذرد
همچو تصویر به آغوش ادب ساخته‌ایمعمر پرواز ضعیفان ته پر می‌گذرد
بیدل ما به وداع تو چرا خون نشودعرق از روی تو با دیدهٔ تر می‌گذرد