تناجی
بیدل دهلوی

غزل شمارهٔ ۱۳۷۳

یاران مزهٔ عبرت از این مائده بردنددر نان و نمک‌ها قسمی بود که خوردند
در چشمهٔ شرم آب نماند از دل بیدردکردند جبین بی‌نم و چشمی نفشردند
آه از شرری چند کز افسون تعلقدندان به دل سنگ فشردند و نمردند
امواج به صد تک زدن حسرت‌ گوهرآخر کف پا آبله کردند و فسردند
هر چینی از این بزم شکست دگر آوردموی سر فغفور چه مقدار ستردند
چون شمع در این صومعه از شرم فضولیتسلیم سرشتان به عرق سبحه شمردند
در خاک طلب بیدل اثرهای ضعیفانلغزش قدمی بود که چون اشک سپردند