شمارهٔ ۱۱۹
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از زمانهای سخن میگوید که زبان او قادر به بیان احساساتش نیست و تنها به ستایش و دعا برای معشوقش مشغول است. او آرزو میکند که وعدههای معشوقش واقعی و صادقانه بودند، مانند شعرهایش در ستایش او. شاعر به خاطر یک لطیفه به یاد وعدههای دروغین معشوقش میافتد و از وضعیت خود ابراز ناامیدی میکند. او احساس میکند که حتی مدح او نیز در دیوان زمان بیفایده است و هر چه برای معشوق کرده، به ثمر نرسیده است. در نهایت، شاعر از دشواریهایی که از ناحیه معشوق به او رسیده، گلایه میکند و از خداوند میپرسد که اگر این وفای معشوق است، پس دوستان او چه عذابی را متحمل میشوند.
میر زمانهای که نگردد مرا زباندر کام جز برای ثنا و دعای تو
هوش مصنوعی: من در بیزمانی زندگی میکنم که زبانم تنها به خاطر ستایش و دعا کردن برای تو به حرکت در میآید و هرگز به چیز دیگری نمیچرخد.
ای کاش وعدههایتو درصدق و راستیبودی چو شعرهای من اندر ثنای تو
هوش مصنوعی: ای کاش وعدههایت همانقدر راست و واقعی بود که شعرهای من درباره تو است.
اکنون مرا رسیده به خاطر لطیفهایاز وعدهٔ دروغ کلاه و قبای تو
هوش مصنوعی: اینک به خاطر یک شوخی یا لطیفه که از وعدههای نادرست تو به دست آمده، به حالتی رسیدهام که دچار سردرگمی و حیرت شدهام.
جاوید تاکه هست به دیوان روزگارنام و نشان مدح من و مرحبای تو
هوش مصنوعی: تا زمانی که در دیوان روزگار زندگی وجود دارد، نام و نشان ستایش من و محبت تو باقی خواهد ماند.
وارونهٔ کلاه که گفتی برای منوارونهٔ قباکه ندادی برای تو
هوش مصنوعی: کلاه برعکس که دربارهاش صحبت کردی، برای من هیچ معنایی ندارد چون قبایی که به تو ندادهام، برای تو هم ارزشی نخواهد داشت.
بگذشتم از کلاه و قبا چون شد آن کتابکش وصف کرد فکرت معجزنمای تو
هوش مصنوعی: من از ظواهر و لباسها گذشتم، وقتی آن کتابی که تو را به عنوان یک معجزه توصیف کرده، به دستم رسید.
اعدات از جفای تو یارب چه میکشندگر این بود وفای تو با اولیای تو
هوش مصنوعی: ای خدا، بندگانت چه عذابی را تحمل میکنند! اگر این رفتار تو با دوستانت باشد، پس وفای تو به آنان چیست؟