تناجی
کسایی مروزی

اعضای معشوق

قامت چون سرو روانش نگرآخته، آن موی میانش نگر
زلف و رخش دیدی و اکنون بیاآن لب شیرین و زبانش نگر
کَشّی آن چشم سیاهش ببینخوشّی آن تنگ دهانش نگر
بُرد به یک ضربه دل و جان منآن نَدَب و داو گرانش نگر