تناجی
عرفی شیرازی

غزل شمارهٔ ۲۱

تا تیز کرده ای به سیاست نگاه راصد منت است بر دل عاشق گناه را
ای روی غم سیاه که از شرم گریه امبر پشت پا دوخته چشم سیاه را
تلخی به عیش او نرساند ملال مناز ماتم گدا چه زیان عید شاه را
هر گه فتاد رهم به صحرای معرفتبا برق در معامله دیدم گیاه را
فردا به خلق تا بنمایم عطای دوستثابت کنم به خویش، دو عالم گناه را
عرفی طمع مدار مدارا ز خوی دوستدر دل نگاه دار سرآسیمه آه را