غزل شمارهٔ ۱۴۳
هوش مصنوعی: این شعر از عرفی به بیان حسرت و درد عمیق عشق میپردازد. شاعر از زخم دل خود سخن میگوید و مینویسد که نمیتواند بدون عشق معشوق زندگی کند. او از انتظار طولانی و اندوه بیپایانش شکایت میکند و حس میکند که در این دیار رسم دیدار نیست. در ادامه به میوهای اشاره میکند که بر سر شاخسار عشق قرار دارد، اما نمیتواند آن را بچیند. همچنین از مسیح درخواست نجات میکند و میگوید که دیگر تاب تحمل غم عشق را ندارد. نهایتاً، او به شدت تحت تأثیر غم معشوق است و از بیتابیاش میگوید.
دلم به زخم توان داد، بی تپیدن نیستکه کشته ی تو نصیبش ز آرمیدن نیست
هوش مصنوعی: دل من میتواند زخمها را تحمل کند، اما وقتی که نمیتپد، نمیتوان به کسی که برای تو جان میدهد و آرامش ندارد، چیزی داد.
گذشت و سوختم از انتظار و باز ندیددرین دیار مگر رسم باز دیدن نیست؟
هوش مصنوعی: مدتها از شوق و انتظار گذشت و من در این سرزمین هیچ کس را ندیدم که به من نامهای بنویسد یا خبری بیاورد، آیا واقعاً در اینجا عادت به دیدار وجود ندارد؟
ز باغ وصل جه حاصل؟ دلا تصور کنکه میوه بر سر شاخ است و دست چیندن نیست
هوش مصنوعی: از باغ وصال چه چیزی به دست میآید؟ ای دل، تصور کن که میوهها روی شاخهها هستند و کسی برای چیدن آنها حضور ندارد.
ز تربتم بگذر ای مسیح دم ، زنهارکزین زیاده مرا تاب آرمیدن نیست
هوش مصنوعی: ای مسیح، از خاک من عبور کن، بپرهیز از اینکه بیش از این، طاقت تحمل من تمام شده است.
دلم کباب شد ز غصه ی غمت عرفیمگو مگو که مرا طافت شنیدن نیست
هوش مصنوعی: دلم از غم تو بسیار درد میکند، عرفی! نیازی به صحبت درباره آن نیست، زیرا طاقت شنیدن این درد را ندارم.