غزل شمارهٔ ۱۴۶
هوش مصنوعی: این شعر درباره درد و غم ناشی از جدایی و فقدان عشق صحبت میکند. شاعر به زیبایی و allure معشوق اشاره میکند و از تأثیر عمیق آن بر دل خود میگوید. او احساس میکند که هیچ چیز نمیتواند جای غم و دردش را پر کند و حتی یادآوری زیباییهای معشوق نیز حسرتی عمیق و بینهایت در دل او ایجاد میکند. او میگوید که دلش به خاطر عشق معشوق به شدت بیمار است و هیچ تسکینی به جز وفاداری و عشق در این دنیا وجود ندارد. در انتها، نقضی از غم جدایی و حسرتی که معشوق تنها نیمهای از جان اوست، ابراز میشود.
به دل ز رفتن جانم چه عیش هاست، که نیستنکرده جای غمش صد صفا هاست، که نیست
هوش مصنوعی: دل من از رفتن جانم چه حسرتهایی دارد، که اگرچه غم و اندوهی در آن وجود دارد، اما هنوز هم در دلش شادیهای زیادی نهفته است.
مرا ز چشم تو هر شیوه ای که باید هستهمین نهفته نگه های آشناست، که نیست
هوش مصنوعی: آنچه از نگاه تو باید ببیند، همین راز نهفته است که در دل آشنایان وجود ندارد.
ز فتنه های جمال تو هر که بود رمیدکنون رمیده ز حسنت همین حیاست، که نیست
هوش مصنوعی: هرکس که از زیباییهای تو فرار کرده، اکنون به خاطر همین زیباییات که با حیا همراه است، شرم دارد.
دلی که چشم تو بیمارش از کرشمه نکردبه ناز بالش غم تکیه اش سزاست، که نیست
هوش مصنوعی: دل کسی که به خاطر زیبایی و فریب چشم تو بیمار شده، سزاوار آن است که بر روی ناز و ملایمت تو تکیه کند، زیرا دیگر امیدی به آن ندارد.
نهاد مرهم لطفی به دل که در دو جهانبه غیرت از دل چاکم همین وفاست، که نیست
هوش مصنوعی: عطری از محبت را بر دل من بزن که در این دو جهان، تنها چیزی که از دل زخمخوردهام برایم باقی مانده، همین وفاداری است که وجود ندارد.
پس از ملال در آمد یه سینه، یار و بگفتکه نیم جان تو عرفی کجاست، که نیست
هوش مصنوعی: بعد از اینکه به شدت ناراحت بودم، یک دل شاد و خوشحال به سراغم آمد و گفت: "نیمه جان تو، عرفی کجاست که حالا نیست؟"