تناجی
عرفی شیرازی

غزل شمارهٔ ۲۰۱

آن مست ناز کز نگهش می فرو چکدخون ترحم از دم شمشیر او چکد
دارم گمان که نامهٔ عصیان شود سفیدده قطره اشک از پی شست و شو چکد
احباب گلفشان به لب جویبار و منخونم ز دیده جوشد و بر طرف جو چکد
من تلخی از ملامت دشمن نمی کشماین شربت از دماغ، مرا، در گلو چکد
گر سر دهیم گریه، ببینی که اشک ماتنها نه از مژه که ز تار هر مو چکد
عشق از چنین شکنجه کند خون کایناتآن مایه نیست کز دل موری فرو چکد
عرفی به کاوش آمده، یا رب مهل که منآن ها که از دلم چکد، از گفت و گو چکد