تناجی
عرفی شیرازی

غزل شمارهٔ ۲۴۲

آن را که مراد حال باشدکی رغبت قیل و قال باشد
آن جرعه که دُرد شکوه دارددر ساغر من زلال باشد
از شغل غمی که گفتنی نیستگویم به تو گر محال باشد
هر نفس که در بهشت بینمدر کارگه خیال باشد
نقشی که نظاره بر نتابدمی جویم و آن وصال باشد
چون کینه ز طبع دوستانتمهر از دل او محال باشد
عمر تو که عید زندگانیستآرایش ماه و سال باشد
گفتی گله کرده ای ز جورمبهتان چنین ملال باشد