تناجی
عرفی شیرازی

غزل شمارهٔ ۲۷۱

دل خانه در این عالم ویرانه نگیردقاصد به دیاری که رود، خانه نگیرد
دل خوش کن مردان خرابات بود عشقاز شعر که در کعبه و بتخانه نگیرد
معنی به دلم باز شد، اما به زبانماین گنج روان، جای به ویرانه نگیرد
بگشا لب میگون، که لب شهد فروشمآفاق به شیرینی افسانه نگیرد
کم نیست که از توبه پشیمان شده عرفیگر سبحه میندازد و پیمانه نگیرد