تناجی
عرفی شیرازی

غزل شمارهٔ ۲۹۲

مگر لب تو قرین شراب می گرددکه آب در دهن آفتاب می گردد
چگونه حرف غم آرم به این حیا بر لبکه شعله می زند آنجا و آب می کردد
چنان ز روی تو دیدم گل مراد امشبکه زهر گریه به چشمم گلاب می گردد
ز بس خیال تو آرد هجوم بر چشممبه گرد هر مژه صد آفتاب می گردد
دلت به من ده، به روی کرشمه ریز و ببینکه از تو دل مردم خراب می گردد
چه آتش است ندانم به سینهٔ عرفیکه دوزخ از نفس او کباب می گردد