غزل شمارهٔ ۲۹۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از گلی در گوشه گلخن به باغ میآید و به زیباییهای باغ اشاره میکند. او از بلبلان میخواهد که صدای آنهایی که به باغ آمدهاند را بشنوند. همچنین، نسبت به وجود نور خورشید در خانهای تاریک و روشنایی چراغ تأمل میکند. در پایان، به بادهفروش اشاره میکند و از او میپرسد که آیا وظیفهای ندارد که به فردی بیهشیاری که به صومعه رفته برسد.
دلم ز گوشهٔ گلخن به طوف باغ آمدمگر خزان شده وقت نوای زاغ آمد
هوش مصنوعی: دلم از گوشهٔ تاریک و بیروح به باغی سرسبز و شاداب آمد؛ اما به نظر میرسد که فصل پاییز فرارسیده و صدای زاغها به گوش میرسد.
به بلبلان چمن بعد از این که گوش کندکه عندلیب قفس دیده ای به باغ آمد
هوش مصنوعی: بلبلان چمن بعد از اینکه صدای عندلیب را که از قفس خارج شده و به باغ آمده، شنیدند، چه حالتی خواهند داشت؟
دلیل خانه سیاهی آفتاب این بسکه آفتاب در این خانه با چراغ آمد
هوش مصنوعی: تاریکی خانه نشانهای از این است که حتی با وجود روشنایی آفتاب، هنوز هم چراغی در آنجا وجود داشته است. این نشان میدهد که روشنایی طبیعی قادر نیست به تنهایی همه جا را روشن کند.
مگر وظیفهٔ عرفی نداده باده فروشکه سوی صومعه مخمور و بی دماغ آمد
هوش مصنوعی: آیا شراب فروش را موظف نکردهاند که مستی را به سمت صومعه بکشاند و آدمی بیخبر و بیهشیار را به آنجا ببرد؟