تناجی
عرفی شیرازی

غزل شمارهٔ ۳۷۴

ای دل ز شوق آن مه نامهربان بسوزتنها به گوشه ای رو تا می توان بسوز
کردی قبول منصب پروانگی دلاخود را زدی به آتش او، این زمان بسوز
این شعله در جگر نتوان بیش از این نهفتتا چند حفظ آه کنم، گو جهان بسوز
نفسم به کوی او مبر ای همنشین، بیاراین مشت استخوان و در این آستان بسوز
آسودگی مباد، که عادت کنی، دلارو یک نگاه درکش و در صد گمان بسوز
عرفی بسوز داغ گلی بر جگر، ولیتا کس به مرهمت نفریبد، نهان بسوز