غزل شمارهٔ ۵۰۰
هوش مصنوعی: این شعر از احساسات عمیق و تنهایی شاعر حکایت میکند. او به شدت غمگین است و هرچند که در حال گریه کردن است، اما احساس بیاحساسی میکند. شاعر به طولانی بودن فاصلهاش با دیگری اشاره میکند و از آشنایی با کسی که دلش برای او میتپد، سخن میگوید. او خود را در دنیای پر از غم میبیند و از بیمهری معشوق شکایت دارد، در حالی که همچنان به محبت او و جاذبههای عشقش فکر میکند. شاعر در نهایت، اشتیاق و محبت خود را در برابر دلشکستگی و غم، به نمایش میگذارد و از نور دانش به عنوان راهی برای رهایی یاد میکند.
از گریه های بیهده سر تا به پا ترمهر چند بیش گریه کنم بی صفاترم
هوش مصنوعی: من از سر تا پا به خاطر گریههای بیفایدهام خیس شدهام، هرچقدر هم که بیشتر بگریم، از لحاظ روحی خالیتر و بیصفتتر میشوم.
با آن که عمرهاست که بیگانه با منستهر لحظه با کرشمهٔ او آشناترم
هوش مصنوعی: با اینکه مدت زیادی است که با او بیگانهام، اما هر لحظه با ناز و عشوهاش بیشتر آشنا میشوم.
رضوان چگونه گوش به دستان من کندکز بلبلان گلشن او خوش نواترم
هوش مصنوعی: رضوان چگونه میتواند به من توجه کند در حالی که صدای زیبای من از بلبلان گلستان او شنیدنیتر است؟
خود را چه سان فروشم و کس چون خرد مراکز گوهر طبیعت خود بی بهاترم
هوش مصنوعی: من چگونه میتوانم خود را بفروشم، در حالی که هیچکس مانند خرد من را ندارد و من از گوهر طبیعی خود بینظیرترم؟
نتوان دم از قبول بدین مایه زد، که مناز صوفیان گوشه نشین بی ریاترم
هوش مصنوعی: نمیتوانم به این سادگی بپذیرم که این میزان از شناخت کافی است، زیرا من از صوفیان زهد پیشهای هستم که بدون خودنمایی و ریا زندگی میکنم.
ای کام بخش غمزه اگر بینوا کُشیاول مرا، که از دل خود بی نواترم
هوش مصنوعی: ای محبوب کمند چشم، اگر قرار است کسی را به نابودی بکشی، ابتدا من را بکش، چون من از درون خود دیگر نالهای ندارم.
بی مهری تو دم به دم افزون تر است و مناز مهربانی تو محبت فزاترم
هوش مصنوعی: هر لحظه که میگذرد، بیتوجهی و سردی تو بیشتر میشود و من در عوض از محبت و مهربانی تو پرتر و سرشارتر میشوم.
از شیوه های عشق تو که سرکش کسی نیافتاز نیش غمزهٔ تو به دل آشناترم
هوش مصنوعی: از طرز عشق تو که هیچکس نتوانسته آن را درک کند، من بیشتر به درد و دردسرهای ناشی از نگاههای نیشدار تو آشنا شدهام.
یک روز غم به شب نرساندم که غم نگفتصد شکر کامشب از همه شب فتنه زاترم
هوش مصنوعی: یک روز نتوانستم غم را به شب ببرم و غم در دل نگذاشت که شب خوشحال شدم از اینکه امشب از همه شبها بیشتر دلم شاد است.
گر در زمانه یار وفا کیش دیدمیمعلوم او شدی که از او با وفاترم
هوش مصنوعی: اگر در این دوران، یاری با وفا و درستکار میدیدهام، میدانستم که او نیز به اندازه من وفادار است.
عرفی بتاز بر اثر نور دانشمکز ماه و آفتاب تو را رهنماترم
هوش مصنوعی: ای عرفی! با علم و دانش خود به من راهنمایی کن، زیرا من از نور دانش تو بهتر از نور ماه و آفتاب بهرهمند میشوم.