غزل شمارهٔ ۵۲۹
هوش مصنوعی: این شعر به بیان عشق و زیباییهای آن میپردازد. شاعر از شیشهای پر از می و گل میگوید که به جشن و سرور اشاره دارد. عشق و زیبایی همچون گلهایی است که از باغ همت میروید و نیاز به چیدن و پاشیدن دارد. شاعر همچنین به درد و رنجی که با عشق همراه است، اشاره میکند و از عشق به عنوان راز و آتش درونی یاد میکند. در نهایت، شاعر به ظهور روز جدید و امید به وصال اشاره دارد و از عشق و تجلی آن در زندگی سخن میگوید.
بیار شیشهٔ می، بر گل و کلاه فشانفروغ می به گریبان مهر و ماه فشان
هوش مصنوعی: شیشهٔ شراب را بیاور و روی گل و کلاه بریز، نوری که از شراب میتابد را بر گردن خورشید و ماه بپاش.
ز باغ همت ما زهرخنده می رویدبه دست ماه بچین و به روی جاه فشان
هوش مصنوعی: از باغ تلاش و اراده ما، لبخند تلخی میروید. با دلیری و شجاعت، این میوه را بچین و بر روی مقام خود بریز.
مجاوران حرم را در آستانهٔ عشقغبار ناصیه آشوب بر جباه فشان
هوش مصنوعی: مجاوران حرم در آستانهٔ عشق، آشفته و نگران، غبار پریشانی را بر پیشانی خود میپاشند.
وکر به مشهد عشق آستین فشان آییسر قصب بفشان و به خاک راه فشان
هوش مصنوعی: اگر به مشهد عشق بروی، دستت را به نشانه شادی بالا ببر. در آنجا، سر خود را با خوشحالی به زمین بزن و خاک راه را به عنوان نشانهای از عشق بپاش.
بسوز گریهٔ من، ای بهشت بر در وصلکه مشت شبنم و برگ گلاب شاه فشان
هوش مصنوعی: ای بهشت، هرچند به وصل تو امیدوارم، ولی غم و اشک من همچون شبنم و گلبرگ گلابی که به باد بپرد، میسوزد و از بین میرود.
کرشمه ای که نگیرم به جیب حسن آرامبسوز پرده ای و در دامن نگاه فشان
هوش مصنوعی: اگر جذبهای از زیبایی را نتوانم در بر بگیرم، باید در دل خود آتش به پا کنم؛ زیرا آن نگاه دلربا همچون دانههای گرانبها در دامنش میدرخشد.
دمید صبح فنا، دیده باز کن عرفیبسوز دامن دود و به صبحگاه فشان
هوش مصنوعی: صبح فنا سر زده است، چشمانت را باز کن، عرفی. دامن آتشین را بسوزان و در صبحگاه بپاش.