غزل شمارهٔ ۳
هوش مصنوعی: این قطعه شعر بیانگر دلنگرانی و تردیدهای انسانی در برابر خدا و عذرخواهی است. شاعر به یادآوری وفا و کرم خداوند نسبت به انسانها میپردازد و از نقصها و خطاهای خود در برابر او سخن میگوید. احساس حسد، خیالهای بد و اشتباهات انسانی در کنار کشش و عطای الهی موضوعاتی هستند که شاعر به آنها اشاره میکند.
شاعر از درد و ترس انسانها از مجازات و جستوجو برای راه نجات صحبت میکند و یادآور میشود که اگرچه انسانها دچار گناه هستند، اما به دنبال دیدار خدا و حقیقتند. در این میان، حتی اگر عذاب و جهنم در انتظارشان باشد، آرزوی دیدار خدا برای آنها مهمتر از هر چیز دیگری است. در نهایت توصیف میکند که انسان با هر پیشهای که داشته باشد، باید در تلاش برای بندگی و عبودیت باشد، چرا که هدف نهایی او نزدیک شدن به خدا و حقیقت است.
اِی دل چه اندیشیدهای در عُذرِ آن تقصیرها؟زان سوی او چندان وَفا زین سوی تو چندین جَفا
ای دلِ من! برای آن تقصیرهایت چه بهانهای خواهی آورد؟ «او» چندین بار به تو وفاداری کرده ولی تو به «او» جفا کردهای!
زان سوی او چندان کَرَم زین سو خلاف و بیش و کمزان سوی او چندان نِعَم زین سوی تو چندین خطا
«او» به تو همیشه لطف و کرم و نعمتهایش را فرستاده؛ ولی، ای دل، تو خطا و خلف وعده کرده، از راه خارج شدهای و افراط و تفریط کردهای.
زین سوی تو چندین حَسَد چندین خیالُ و ظَنِ بدزان سوی او چندان کِشِش چندان چِشِش چندان عَطا
ای دل، تو حسد و بدبینی و خیالبافی زشت کردهای ولی «او» همیشه جذبه و شیرینی و بخشش نموده.
چندین چِشِش از بَهرِ چه؟ تا جانِ تَلخَت خوش شودچندین کِشِش از بَهرِ چه؟ تا دَر رَسی دَر اُولیا
ای دل، چشیدن سختیهای تجارب زندگی؛ برای پاک و خوش کردن جانِ تلخِ تو است و کششی که به حقیقت داری؛ برای رسیدن به مقام دوستی با خداست.
از بَد پشیمان میشوی اللهگویان میشویآن دَم تو را او میکَشَد تا وارَهاند مَر تو را
ای دل، تو در سختیهاست که خدا را ذکر میکنی و آن زمان است که «او» تو را به سوی خود میکشاند تا تو را از خودت نجات دهد.
از جُرم ترسان میشوی وَز چاره پُرسان میشویآن لحظه ترساننده را با خود نمیبینی چرا؟
در حین بدکاری؛ دچار ترس از جرم و چارهجویی برای آن میشوی، پس چرا «آنیکه ترا ترغیب به انجام جرم میکند» را همراه با خود نمیبینی؟
گر چَشمِ تو بَربست او، چون مُهرهای دَر دستِ اوگاهی بِغَلطانَد چُنین، گاهی ببازَد دَر هوا
در همان لحظه که چشم تو (دل) را میبندد، تو دیگر مهرهی دست آن هستی، و آن تو را مثل مهرهای بازی میدهد.
گاهی نَهَد در طَبعِ تو سودای سیم و زَر و زَنگاهی نَهَد دَر جانِ تو نورِ خیالِ مصطفیٰ
بعد از بسته شدن چشمت، گاهی سرشتت را دلال مال و امیال میکند و گاهی در جان تو نور خیال نبی را میتاباند.
این سو کِشان سوی خوشان وان سو کَشان با ناخوشانیا بُگذرد یا بِشکَنَد، کَشتی در این گردابها
ای دل، تو بمانند یک کشتی در بین امواج این دو کشش دنیوی و معنوی تسلیمی. برخی دلها از این گرداب نجات پیدا میکنند و برخی در این بین میشکنند.
چندان دعا کن در نَهان، چندان بنال اندر شَبانکز گنبدِ هفت آسمان در گوشِ تو آید صدا
تو بایستی بگونهای «او» را در درونت دعوت کنی و چنان نالان عشق «او» باشی که صدای «او» را از افلاک بشنوی؛
بانگِ شُعِیب و نالهاش وان اشکِ همچون ژالهاشچون شد زِ حد از آسمان آمد سحرگاهش ندا
ندای آسمان، زمانی بر شعیب آمد که فریاد و نالهاش و اشکهای لطیفش، از حد گذشته و به اوج رسیدند بدین مضمون که:
گر مُجرمی بَخشیدمت وَز جُرم آمرزیدمتفردوس خواهی دادمت، خامُش رها کن این دعا
اگر مجرم هستی بخشیدمت و سیاهی درونت را پاک کردم. اگر بدنبال بهشتی، دادمت. سکوت کن و اینگونه دعوت از من را رها کن.
گفتا نه این خواهم نه آن، دیدارِ حق خواهَم عَیانگر هَفت بَحر آتَش شَوَد مَن دَر رَوَم بَهرِ لِقا
شعیب گفت:نه بهشت میخواهم و نه بخشیده شدن.من طالب ملاقات عیان با «حق» هستم که هیچ سختی و رنجی مانع خروج من برای ملاقات با «حق» نیست.
گر راندهِ آن مَنظرَم بَسته اَست از او چَشمِ تَرَممَن دَر جَحیم اولیٰتَرَم جَنَت نَشایَد مَر مَرا
بهشت شایستهی منی که از درگاه «حق» رانده شدهام نیست، بلکه سزای رانده شده جهنمِ تنهایی است.
جنت مرا بیرویِ او هم دوزخست و هم عَدومن سوختم زین رنگ و بو، کو فَرِ اَنوارِ بَقا؟
بهشت بدون حضور «او» هم دوزخ است و هم دشمن. من از رنگ و بوهای فانی سوختهام، کجاست بلندی نورهای همیشه باقی؟
گفتند باری کم گِری تا کم نگردد مُبصِریکه چشم نابینا شود چون بُگذرد از حَد بُکا
ندای آسمانی گفت: شعیب! کم گریه کن چون گریهی زیاد هم بینایی را نابود میکند.
گفت اَر دو چَشمم عاقبت خواهند دیدن آن صفتهر جزوِ من چَشمی شود، کِیْ غَم خورَم مَن از عَمیٰ؟
شعیب گفت: من غم نابینا شدن را نمیخورم، چون با یکبار دیدار «او» تمام وجودم چشم خواهد شد و
وَر عاقبت این چَشمِ من مَحروم خواهد ماندنتا کور گردد آن بَصَر کو نیست لایق دوست را
چشمی که لایق دیدار «او» نیست، همان بهتر که کور شود.
اندر جهان هر آدمی باشد فدایِ یارِ خودیار یکی اَنبانِ خون یار یکی شَمسِ ضیا
در جهان؛ هر کسی فدای یار خود خواهد شد، یار برخی کیسهی خون (بدن فانی) و یار یکی خورشیدی است که موجب روشن شدن تاریکی درون است.
چون هر کسی دَرخوردِ خود یاری گُزید از نیک و بدما را دریغ آید که خود فانی کنیم از بَهرِ «لا»
انتخاب یار (چه خوب و چه بد)، به سطح پیشرفت درونی افراد بستگی دارد. ما حیفمان میآید که خودمان را برای عشق به نیستی فانی کنیم.
روزی یکی همراه شد با بایزید اَندَر رَهیپس بایزیدش گفت: «چه پیشه گُزیدی اِی دَغا؟»
هوش مصنوعی: روزی، شخصی همراه بایزید در راهی حرکت میکرد و از او سوال کرد که چه کار و شغلی را انتخاب کرده است، ای فریبکار؟
گفتا که «مَن خَربَندهام» پس بایزیدش گفت «رو»یا رَب خَرَش را مرگ دِه تا او شود بنده خدا
همراه پاسخ داد: من بندهٔ بزرگ اربابم هستم. گفت: برو. خدایا! «ارباب» فانیش را مرگ ببخش تا بندهٔ «ربّ» گردد.