غزل شمارهٔ ۴
این شعر به زیبایی و عشق نسبت به یوسف اشاره دارد. شاعر در توصیف یوسف او را به عنوان محبوب و دلبر خود میخواند که نور و سعادت را به زندگیاش میآورد. او از یوسف میخواهد که در شور و شوقی که برای او دارد، مشارکت کند و از آتشی که این عشق در دلش به وجود آورده سخن میگوید. در کل، شعر حسرت و اشتیاق عمیق نسبت به یوسف و درد دل شاعر را به تصویر میکشد.《به نظر می رسد منظور از "یوسف" معشوق شاعر باشد،و منظور از "یوسف" شخصی به نام یوسف نیست.》
اِی یوسفِ خوشنام ما، خوش میروی بر بامِ ماای دَرشکسته جامِ ما، ای بردَریده دامِ ما
ای زیباروی نیکنام و پسندیدهٔ ما! تو با شکوه و زیبایی بر بام خانه (دل ما) گام مینهی. ای کسی که جام (پیاله) شکستهٔ ما را (دل شکستهٔ ما را) دیدهای و از آن آگاهی.
ای کسی که دام و بند ما را پاره کردی و ما را از اسارت رهانیدی.
ای نورِ ما، ای سورِ ما، ای دولتِ منصورِ ماجوشی بِنِه در شورِ ما؛ تا مِی شَوَد انگورِ ما
ای روشنیبخش زندگی ما،
ای شادی و جشن ما،
ای خوشبختی و کامیابی پیروز ما،
در شور و شوق ما، جوش و حرکتی قرار بده (ما را به جوشش و هیجان بینداز)،
تا انگور وجود ما به می (شراب معرفت و عشق) تبدیل شود.
ای دلبر و مقصودِ ما، ای قبله و معبودِ ماآتش زدی در عودِ ما؛ نَظّاره کُن در دودِ ما
در عودِ وجودِ ما آتش افکندی،
اکنون دودِ برخاسته از ما را تماشا کن.
ای یارِ ما، عَیَّارِ ما، دامِ دلِ خَمّارِ ماپا وامَکش از کارِ ما؛ بِستان گِرو دَستارِ ما
ای یارِ ما، ای عیّارِ ما (ای کسی که با نیرنگ و دلبری دل از ما ربودهای)،
ای دامِ دلِ خمّارِ ما (ای که دلِ تشنه و مشتاقِ ما را به دام انداختهای)،
از کارِ ما پا پس نکش (ما را رها مکن و از ما دور مشو)،
دستارِ ما را به گرو بگیر (هرچه داریم از ما بگیر)، اما ما را رها مکن.
در گِل بِمانده پایِ دل؛ جان میدهم چه جایِ دلوَز آتشِ سودایِ دل، ای وایِ دل، ای وایِ ما
پایِ دل در گِل مانده است (دل گرفتار دلبر شده است)،
جان میدهم، دیگر چه جایِ دل؟ (از دلبستگی به دلبر، آمادهام جان بدهم، چه برسد به دل)
و از آتشِ سودایِ دل (از سوز شیفتگی و عشقِ دل)،
ای وایِ دل، ای وایِ ما! (آه از این دل و آه از حالِ ما!)