غزل شمارهٔ ۵
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و زیباییهای معشوق است. شاعر از عناصر طبیعت مانند سرو، چمن، لاله و شمع سخن میگوید و آنها را با عشق و احساساتش نسبت میدهد. عشق را به آتشکدهای تشبیه میکند که دل او را در اشتیاق خود میسوزاند. شاعر از معشوق خود میخواهد که یک لحظه توقف کند و به او توجه کند. او به زیباییهای معشوقش اشاره میکند و نگران لحظههای جدا شدن از اوست. در نهایت، شاعر از درد عشق و وسوسههایش مینالد و از جانش به خاطر این عشق سخن میگوید.
آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پاآن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا
آن تجلی را که به شکل و شیوه و قد و قامت و دست و پا و رنگ و نظم و زیبایی و پاکی کامل پوشیده در قبا را ببین!
از سرو گویم یا چمن از لاله گویم یا سمناز شمع گویم یا لگن یا رقص گل پیش صبا
صفاتش را به چه تشبیه کنم؟ به قامت سرو یا سبزی و وسعت سبز یا عطر طبیعت؟تشبیه به شمعش کنم یا جایگاه شمعها یا لطافتش را به رقص گلها در برابر باد صبحگاهی؟
ای عشق چون آتشکده در نقش و صورت آمدهبر کاروان دل زده، یک دم امان ده یا فتی
ای عشقی که بمانند آتشکده بر افکار صادره از دل حمله کردهای! یک لحظه امان بده ای جوانمرد!
در آتش و در سوز من، شب میبرم تا روز منای فرخ پیروز من از روی آن شمسالضحی
من شب را، در تب و سوزِ دل به صبح میرسانم! ای والاترین صورتی که از روی آن شمس واضح شده، در درونم تجلی یافتهای!
بر گرد ماهش میتنم، بیلب سلامش میکنمخود را زمین برمیزنم زان پیش کو گوید صلا
پیش از دعوت او به اتصال درونی؛ گرد جمال زیبایش میچرخم و از درون بر او سلام میکنم و خود را بر زمین میزنم.
گلزار و باغ عالمی چشم و چراغ عالمیهم درد و داغ عالمی، چون پا نهی اندر جفا؟
ای آنکه که زیباییهای عالم و نور جاری در درون و به بیرون، همه جلوهٔ توست! ای آنی که درد و داغ نرسیدن به وصالت تمام عالم را برگرفته! چگونه خود را وارد وادی جفا میکنی؟
آیم کنم جان را گرو، گویی مده زحمت، بروخدمت کنم تا واروم گویی که ای ابله بیا
میآیم که با دل و جان به تو خدمت کنم تو میگویی «زحمت مده و برو» خدمت میکنم و بهمحض آنکه میروم میگویی «ای ابله برگرد»
گشته خیال همنشین با عاشقان آتشینغایب مبادا صورتت یک دم ز پیش چشم ما
رکن خیال؛ با عاشقانی همنشین شده که عشقی آتشین به تو دارند. از طریق این رکن، حتی برای بک لحظه صورتت از برابر چشم درونی ما پنهان نمیشود.
ای دل قرار تو چه شد وان کار و بار تو چه شدخوابت که میبندد چنین اندر صباح و در مسا
ای دل! چه بر سر آرامشت و افکار منظمت برای زندگی آمد؟ چه کسی هم صبح و هم عصر مانع خوابیدنت میشود؟
دل گفت حسن روی او وان نرگس جادوی اووان سنبل ابروی او وان لعلِ شیرینماجرا
دل پاسخ داد: زیبایی رویش، چشمان جادوگرش، ابروان کشیدهاش و لبهایی که از آن شیرینی جاریست.
ای عشق پیش هر کسی نام و لقب داری بسیمن دوش نام دیگرت کردم که درد بیدوا
ای عشق! تو در نزد هرکسی لقب و صفتی داری و تورا نامی نهادهاند، من دیشب نام تازهای برایت گذاشتهام؛ «درد بیدوا».
ای رونق جانم ز تو، چون چرخْ گردانم ز توگندم فرست ای جان که تا خیره نگردد آسیا
ای آنکه رونق جانم از توست، من همانند چرخ آسیاب از جریان آب (ماء: آب حیات) تو در گردشم، ای جان! گندمی هم بفرست تا این گردش من بیخود و بیفایده نباشد.
دیگر نخواهم زد نفس این بیت را میگوی و بسبگداخت جانم زین هوس ارفق بنا یا ربنا
دیگر یک کلمه نخواهم گفت این بیت را بگو و بس کن؛ از این هوس و آرزو جانم سوخت؛ پروردگارا به ما رحم فرما!