غزل شمارهٔ ۳۸
مولانا در این شعر دربارهی رهایی از خواستههای نفسانی، بیاهمیت بودن قافیه و قالبهای شعری، ارزش سکوت در برابر سخن، و رسیدن به حقیقت الهی صحبت میکند. او میگوید که دیگر از نفس و هوسهای دنیا خسته شده و فقط به فضل خدا تکیه دارد. همچنین، تأکید میکند که قالبهای شعری مثل قافیه و وزن، اصل نیستند و حقیقت شعر در معنا و تجربهی عرفانی نهفته است. در نهایت، او سکوت را بر سخن گفتن ترجیح میدهد، زیرا حقیقت در خاموشی پنهان است.
رستم از این نفْس و هوا زنده بلا مرده بلازنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا
من از این نفس و هوسهای دنیایی رها و آزاد شدم، نفْسی که مرده و سردش بلاست و زنده و گرمش نیز بلا؛ امروز زنده و مرده من، وطن و مکانی ندارد جز فضل و بخشش خدا!
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازلمفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
من حتی از بیت و غزل (شعر و قافیه) هم رها شدم، ای پادشاه ازل (ای خداوند جاودان). این وزن شعری سخت و قوانین شعر مرا از پا انداختهاند! (در واقع مولانا اینجا از خودش و از شاعران دیگر انتقاد میکند که چرا درگیر قوانین ظاهری شعر شدهاند، درحالیکه حقیقت فراتر از آن است).
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببرپوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
بگذار سیل قافیه و بازیهای زبانی را ببرد! اینها همه چیزهای ظاهریاند. قافیه و تکنیکهای شعری فقط مثل پوست هستند، درحالیکه اصل شعر در معنا و مغز آن است.
ای خمشی مغز منی پردهٔ آن نغز منیکمتر فضل خمشی کش نبود خوف و رجا
ای سکوت! تو مغز و جان من هستی، تو یار زیبای مرا (از اغیار) میپوشانی؛ و کمترین خوبی و مزیت تو این است که آدم با تو، از ترس و دلواپسی رها میشود.
بر دِه ویران نبود عشر زمین کوچ و قَلانمست و خرابم مطلب در سخنم نقد و خطا
وقتی یک ده ویران شود، دیگر از آن مالیات نمیگیرند! (یعنی وقتی کسی خود را از هوسهای دنیا خالی کند، دیگر گرفتاریهای دنیایی برایش معنی ندارد.) من در حالت مستی و بیخودی عرفانی هستم، پس حرفهایم را نقد نکن! (چون در این حالت، دیگر عقل و منطق دنیایی معنی ندارد).
تا که خرابم نکند کی دهد آن گنج به منتا که به سیلم ندهد کی کشدم بحر عطا
تا وقتی خود را کاملاً از بین نبرم (از خودخواهی و هوسهای نفسانی خلاص نشوم)، چگونه میتوانم به گنج واقعی (حقیقت الهی) دست پیدا کنم؟همچنین، تا وقتی که دریای لطف خدا مرا با خودش نبرد، چگونه میتواند مرا غرق کند و حقیقت را نشانم دهد؟
مرد سخن را چه خبر از خمشی همچو شکرخشک چه داند چه بود ترلللا ترلللا
کسی که فقط اهل حرفزدن است، نمیداند که سکوت چقدر لذتبخش و عمیق است، درست مثل شکر که طعمی شیرین دارد. آدمی که دلش خشک و بیاحساس است، هیچوقت نمیفهمد که این نغمههای پرشور و حال چه لذتی دارد.
آینهام آینهام مرد مقالات نهامدیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
من مثل یک آینه هستم، نه کسی که فقط بحث و سخنرانی کند!اگر گوشهای شما تبدیل به چشم شوند (یعنی اگر با دل بشنوید نه فقط با گوش)، آنوقت حال مرا درک خواهید کرد.
دست فشانم چو شجر چرخزنان همچو قمرچرخ من از رنگ زمین پاکتر از چرخ سما
مثل درختی که در باد تکان میخورد، دستهایم را تکان میدهم و در شور عرفانی میچرخم.چرخ زدن و رقص سماع من، حتی از آسمان هم پاکتر است، چون از جنس حقیقت است، نه دنیا.
عارف گوینده بگو تا که دعای تو کنمچون که خوش و مست شوم هر سحری وقت دعا
ای عارف سخنگو، بگو تا برایت دعا کنم!زیرا من هر سحر در اوج مستی عرفانی، از ته دل دعا میکنم.
دلق من و خرقهٔ من از تو دریغی نبوَدوآن که ز سلطان رسدم نیم مرا نیم تو را
لباس صوفیانهی من (دلق و خرقه) برای من مهم نیست، حاضرم آن را با تو شریک شوم.هر چیزی که از "سلطان" (خداوند) به من برسد، نیمی از آن را به تو میبخشم، چون این نعمتها متعلق به همه است.
از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدمچشمهٔ خورشید بوَد جرعهٔ او را چو گدا
از دست سلطان (خداوند یا پیر و مرشد) جامی از شراب معرفت و آگاهی به من میرسد. این شراب مانند نوری از خورشید است، اما فقط کسانی که فروتن و نیازمند حقیقت باشند، میتوانند از آن بهره ببرند.
من خمشم خسته گلو عارف گوینده بگوزآن که تو داوود دمی، من چو کهم رفته ز جا
من دیگر خاموش شدهام و گلویم از سخن گفتن خسته است، پس تو که اهل سخنی، بگو!چون تو مانند حضرت داوود صدای زیبا و تاثیرگذاری داری، اما من مانند یک ذرهی کوچک در برابر عظمت حقیقت از جا رفتهام. (معروف است که داود خوشدَم وقتی که میخواند کوه را بهرقص درمیآورد)