غزل شمارهٔ ۵۱
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از پدر خود میخواهد که به سوی دوستش بیاید تا بهار زندگی را برای او تازه کند. او از بوی سلام یار خود سخن میگوید که چون نسیم بهاری، روح بخش و دلانگیز است. شاعر درباره شادی و مستی عشق صحبت میکند و از زیباییهای عشق و دوستی یاد میکند. او احساس میکند که عشق او را زنده و شاداب میکند و نمیخواهد از وطن و فضای دلانگیز خود دور شود. در پایان، او به خوشیهای عشق و شادیهای زندگی اشاره میکند و دعا میکند که این شادیها ادامه یابد.
گر تو ملولی ای پدر جانب یار من بیاتا که بهارِ جانها تازه کُند دل تو را
هوش مصنوعی: اگر تو ناراحت هستی، بیا به سویم که با آمدن یارم، جانها تازه میشود و دل تو هم شاد خواهد شد.
بوی سلام یار من لخلخهی بهار منباغ و گل و ثمار من، آرَد سوی جان، صبا
هوش مصنوعی: عطر سلام محبوبم مانند شور و نشاط بهار، گلها و میوهها را به سمت جانم میآورد، ای نسیم.
مستی و طُرفه مستیای، هستی و طرفه هستیایمُلک و دراز دستیای، نعرهزنان که الصّلا
هوش مصنوعی: مست شدن و شگفتی از مستی، وجود و شگفتی از وجود، سلطنت و دستان بلند و نعرهزنان که برای نماز به سمت خدا میخواند.
پای بکوب و دست زن، دست درآن دو شست زنپیش دو نرگس خوشش کُشته نگر، دل مرا
هوش مصنوعی: با شادی و شوق، پا به زمین بکوب و دستهایت را به هم بزن. در حالی که دو انگشت شستت را به هم فشار میدهی، به آن دو گل نرگس زیبا که در جلویم هستند، نگاه کن؛ چرا که قلبم را از عشق به آنها کشتهای.
زنده به عشق سرکشم، بینی جان چرا کشمپهلوی یارِ خود خَوشم، یاوه چرا روم چرا؟
هوش مصنوعی: عشق زندگیام را به حرکت در میآورد و اگر جانم را هم در این راه بدهیم، چه اهمیتی دارد. من در کنار محبوبم خوشحالم و نیازی به حرفهای بیاساس ندارم. چرا باید از این خوشی دور شوم؟
جان چو سوی وطن رود، آب به جوی من رودتا سوی گولخن رود طبع خسیسِ ژاژخا
هوش مصنوعی: وقتی که روح به سمت میهن برگردد، آب هم به سوی جوی من روان میشود تا مانند طبع بخیل و پرحرف، به جایی نرود.
دیدن خسرو زمن شعشعه عقار منسخت خوش است این وطن، مینروم از این سرا
هوش مصنوعی: دیدن خسرو، پادشاه من، در این سرزمین برایم بسیار دلپذیر است. این وطن برای من عزیز است و از این جا نمیروم.
جان طرب پرست ما، عقل خراب مست ماساغر جان به دست ما، سخت خوش است ای خدا
هوش مصنوعی: روح شادمان ما و عقل پریشان ما، وقتی که جام زندگی را در دست داریم، خوشبختی واقعی را تجربه میکنیم. ای ایزدی!
هوش برفت، گو برو، جایزه گو بشو گروروز شدهست، گو بشو! بیشب و روز تو بیا
هوش مصنوعی: عقل و تفکر رفته است، بگو برو، جایزهات را بگیر و تبدیل به گرو بکن. روز شده است، برو! بیوقفه و بدون شب و روز، تو هم بیا.
مست رود نگار من در بر و در کنار منهیچ مگو که یار من باکَرَمست و باوفا
هوش مصنوعی: مستم از زیبایی معشوقم که در کنار من است. هیچ کس را نگو که محبوب من باکره و وفادار است.
آمد جانِ جانِ من، کوری دشمنان منرونق گلستانِ من، زینت روضهی رضا
هوش مصنوعی: عشق و جان من آمد، و دشمنانم را کور کرد. او زیبایی باغ من و زینت بهشت من است.