غزل شمارهٔ ۱۳۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به تردید و تضاد درونی انسان اشاره میکند و از ضرورت شناخت و آگاهی نسبت به خود سخن میگوید. او از فرد میپرسد که چرا باید در وجود خود فرودست باشد و از ماهیت حقیقیاش غافل بماند. شاعر به تمثیلهایی نظیر سنگ و گوهر، جان و بدن اشاره میکند و بر اهمیت احساس و عشق در روابط انسانی تأکید میکند. همچنین بر این نکته تأکید میکند که حقیقت وجودی انسان فراتر از ظواهر است و در نهایت، عشق و فهم عمیق از خود و دیگران را به عنوان اصل و اساس زندگی مطرح میکند.
با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی!؟ چرا ؟گوهری باشی و از سنگی فرومانی!؟ چرا ؟
هوش مصنوعی: چرا با چنان قدرت و سلطنتی ناتوانی؟ تو باید مثل یک گوهر باارزش باشی، پس چرا خودت را به سنگی بیارزش تقلیل میدهی؟
میکشد هر کرکسی اجزات را هر جانبیچون نه مرداری تو بلک بازِ جانانی، چرا ؟
هوش مصنوعی: هر موجودی که به تو نزدیک میشود، تو را از هم میپاشد و میکشد، زیرا تو نه مانند، چیزی مرده و بیروح هستی. بلکه تو همانند پرندهای زنده و با نشاط هستی.
دیدهات را چون نظر از دیدهی باقی رسیددیدهات شرمین شود از دیدهی فانی!؟ چرا ؟
هوش مصنوعی: چشم تو وقتی به نگاه دیگران میافتد، شرمنده میشود از اینکه به چیزهای زودگذر و فانی نگاه میکند. چرا اینگونه است؟
آن که او را کس به نسیه و نقد نستانَد به خاکاین چنین بیشی کند بر نَقْدهی کانی!؟ چرا ؟
هوش مصنوعی: آن کسی که هیچکس از او قرض نمیگیرد و به او توجهی نمیکند، چرا باید به چیزهایی که نمیداند و از آنها خبر ندارد، اهمیت دهد؟
آن سیهجانی که کفر از جانِ تلخش ننگ داشتزهر ریزد بر تو و تو شهد ایمانی، چرا ؟
هوش مصنوعی: آن فرد بدبختی که کفر و نفاق را از جان تلخاش میترسد، زهر را بر تو میریزد، اما تو چرا باید شهد ایمان را داشته باشی؟
تو چنین لرزان او باشی و او سایه توستآخر او نقشیست جسمانی و تو جانی، چرا ؟
هوش مصنوعی: تو چگونه میتوانی اینقدر ناپایدار باشی، در حالیکه او فقط سایهای از توست؟ در واقع، او تنها یک تصویر مادی است و تو وجودی زنده و معنوی داری. چرا باید اینطور باشی؟
او همه عیب تو گیرد تا بپوشد عیب خودتو بر او از غیبْ جان ریزی و میدانی، چرا ؟
هوش مصنوعی: او به نقاط ضعف تو دقت میکند تا نواقص خود را پنهان کند، تو از روح خود خبر داری و میدانی که این رفتار چراست.
چون در او هستی ببینی گویی آن من نیستمدعوی او چون نبینی گوییاش آنی!؟ چرا ؟
هوش مصنوعی: وقتی که در وجود او هستی را میبینی، احساس میکنی که انگار من وجود ندارم. اما وقتی او را نمیبینی، میگویی که او در حقیقت همین حالاست. چرا این چنین است؟
خشمِ یاران فرع باشد اصلشان عشقِ نوستاز برای خشم فرعی اصل را رانی!؟ چرا ؟
هوش مصنوعی: خشم دوستان یک موضوع فرعی است و آنچه که اصل و اساس رابطه را تشکیل میدهد، عشق و محبت است. چرا باید به خاطر یک موضوع فرعی، اصل محبت را کنار بگذاری؟
شه به حق چون شمس تبریزیست ثانی نیستشناحقی را اصل گویی شاه را ثانی!؟ چرا ؟
هوش مصنوعی: پادشاهی که بر حق است مانند شمس تبریزی است و در واقع هیچ کس به پای او نمیرسد. ناحقی را کی بتوان اصلی دانست، وقتی که پادشاهی چون او وجود دارد؟