غزل شمارهٔ ۱۸۳
این متن درباره شیرینی و خوشی عالم ارواح و تعلق روح و روان آدمی به جهانی برتر است که اگر آدمی بهسوی آن دنیا نرود همچون سنگ و جماد، افسرده و ملول میگردد. شاعر در همه ابیات بر این نکته تاکید کرده است که عالمی هست که جاودان است و آب حیات و زندگانی در آنجاست و تو را بهسوی آن دنیا دعوت میکند. و در پایان رازی را نهان کرده و از گفتن آن خودداری میکند.
ای دل رفته ز جا باز میابه فنا ساز و در این ساز میا
ای دل عاشق و کوچکرده باز میا، به عدم و نیستی برو و بر گرد این وادی مگرد.
روح را عالم ارواح به استقالب از روح بپرداز میا
روح شایسته دنیای ارواح است تن را از روح جدا کن و باز مگرد
اندر آبی که بدو زنده شد آبخویش را آب درانداز میا
در آب حیاتی که «آب» از آن زنده میشود برو و خود را در آن آب بینداز و باز میا
آخر عشق به از اول اوستتو ز آخر سوی آغاز میا
آخر قصه عشق، شیرینتر و بهتر از اول آن است، تو اشتباه مکن و باز مگرد
تا فسرده نشوی همچو جمادهم در آن آتش بگداز میا
تا همچون سنگ و جماد، بیجان و افسرده نشوی در آتش بیا و بگداز و باز میا
بشنو آواز روانها ز عدمچو عدم هیچ به آواز میا
آواز و پند روانها و ارواح را از سوی عالم عدم بشنو، چو عدم هیچ بهآواز میا
راز کهآواز دهد راز نماندمده آواز تو ای راز میا
رازی که آواز دهد و سخن بگوید راز نیست، خموش باش ای راز، میا