غزل شمارهٔ ۱۹۱
این شعر درباره یک مجلس سماع و پایکوبی و شادی است که شاعر در آن یار خود را در اوج مستی و نشاط خطاب قرار داده است. او در این غزل از زنده گشتن معجزهوار، زیبایی چشم یار، زیبایی مافوقبشری محبوب و بیهوشی و مستی گفتهاست.
بیدار کن طرب را بر من بزن تو خود راچشمی چنین بگردان کوری چشم بد را
طرب و شادی را بر پا کن و خود را بر من بزن تا من نیز شاد گردم؛ چشمی چنین (زیبا) را بگردان و غمزهای کن؛ بهکوری چشم حسود! (خود را بر من بزن: یعنی در سماع و پایکوبی خود را بر من بزن، از حرکاتی است که گاهی برای گرم کردن مجلس سماع انجام میشدهاست)
خود را بزن تو بر من اینست زنده کردنبر مرده زن چو عیسی افسون معتمد را
خود را بر من بزن تا زنده شوم، بر مردهای افسون عیسی را بخوان تا زنده شود، آن افسون کاری را.
ای رویت از قمر به آن رو به روی من نهتا بنده دیده باشد صد دولت ابد را
ای که از ماه زیباتری، رخت را بر رخ من بنه تا صد خوشبختی جاودان را ببینم.
در واقعه بدیدم کز قند تو چشیدمبا آن نشان که گفتی این بوسه نام زد را
در واقعه دیدم که قند تو را چشیدهام به آن نشان که گفتی این بوسه برای یار! (واقعه حالتی است که بر صوفیان وارد میشود)
جان فرشته بودی یا رب چه گشته بودیکز چهره مینمودی لم یتخذ ولد را
تو در اول از جنس فرشتگان بودی، خدایا! چه گشته بودی؟ که رخ زیبای تو میگفت: «لم یتخذ ولد»
چون دست تو کشیدم صورت دگر ندیدمبی هوشیی بدیدم گم کرده مر خرد را
وقتی که دست تو را کشیدم دیگر صورت و جسم را ندیدم، بیخودی و بیهوشییی دیدم که عقل را گم کردم.
جام چو نار درده بیرحم وار دردهتا گم شوم ندانم خود را و نیک و بد را
شراب سرخ و ناب همچون دانه انار، پیاپی و بیپروا بریز! تا گم شوم و خود را از یاد ببرم و نیک و بد را فراموش کنم.
این بار جام پر کن لیکن تمام پر کنتا چشم سیر گردد یک سو نهد حسد را
این بار یک جام بریز اما پر و لبریز! طوریکه چشم راضی شود و حسد را کنار بگذارد!
درده میی ز بالا در لا اله الاتا روح اله بیند ویران کند جسد را
می و بادهای از عالم بالا بریز در مقام «لا اله الا» تا روح اله ببیند و جسم را ویران کند. (روح اله صفت عیسی (ع) است)
از قالب نمدوش رفت آینه خرد خوشچندانک خواهی اکنون میزن تو این نمد را
آینه جان از جسم نمدوَش بیرون آمد، هرچقدر میخواهی اکنون این نمد را بکوب و بزن! (آینه را در قدیم در پیچشی و کیسهای از نمد میگذاشتهاند)