تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۳۳۶

بده یک جام ای پیر خراباتمگو فردا که فی التأخیر آفات
به جای باده درده خون فرعونکه آمد موسی جانم به میقات
شراب ما ز خون خصم باشدکه شیران را ز صیادیست لذات
چه پرخونست پوز و پنجه شیرز خون ما گرفتست این علامات
نگیرم گور و نی هم خون انگورکه من از نفی مستم نی ز اثبات
چو بازم گرد صید زنده گردمنگردم همچو زاغان گرد اموات
بیا ای زاغ و بازی شو به همتمصفا شو ز زاغی پیش مصفات
بیفشان وصف‌های باز را هممجردتر شو اندر خویش چون ذات
نه خاکست این زمین طشتیست پرخونز خون عاشقان و زخم شهمات
خروسا چند گویی صبح آمدنماید صبح را خود نور مشکات