تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۴۱۱

عجب ای ساقی جان مطرب ما را چه شدستهله چون می‌نزند ره ره او را کِه زدست
او ز هر نیک و بد خلق چرا می‌لنگدبد و نیک همه را نعره مطرب مددست
دف دریدست طرب را به خدا بی‌دف اومجلس یارکده بی‌دم او بارکدست
شهر غلبیرگهی دان که شود زیر و زبردست غلبیرزنش سخره صاحب بلدست
خیره کم گوی خمش مطرب مسکین چه کنداین همه فتنه آن فتنه گر خوب خدست