تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۴۲۸

این چنین پابند جان میدان کیستما شدیم از دست این دستان کیست
عشق گردان کرد ساغرهای خاصعشق می‌داند که او گردان کیست
جان حیاتی داد کوه و دشت راای خدایا ای خدایا جان کیست
این چه باغست این که جنت مست اوستوین بنفشه و سوسن و ریحان کیست
شاخ گل از بلبلان گویاترستسرو رقصان گشته کاین بستان کیست
یاسمن گفتا نگویی با سمنکاین چنین نرگس ز نرگسدان کیست
چون بگفتم یاسمن خندید و گفتبیخودم من می‌ندانم کان کیست
می‌دود چون گوی زرین آفتابای عجب اندر خم چوگان کیست
ماه همچون عاشقان اندر پیشفربه و لاغر شده حیران کیست
ابر غمگین در غم و اندیشه استسر پرآتش عجب گریان کیست
چرخ ازرق پوش روشن دل عجبروز و شب سرمست و سرگردان کیست
درد هم از درد او پرسان شدهکای عجب این درد بی‌درمان کیست
شمس تبریزی گشاده‌ست این گرهای عجب این قدرت و امکان کیست