غزل شمارهٔ ۴۵۰
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و زیبایی معشوق است و احساسات شاعر را نسبت به او بیان میکند. شاعر از زیباییهای معشوق سخن میگوید و میافزاید که امروز به خاطر روی او، زندگی و حیات او معنا پیدا کرده است. او از عشق و شوق خود صحبت میکند، و میگوید که دیدن معشوق هر نوع احساس و منظری را تحت تاثیر قرار میدهد. شاعر در نهایت به اهمیت و قداست عشق اشاره کرده و یادآور میشود که هر چند عاشقانه است، اما ترس از معبود نیز دارد. شعر به تصویری از زیبایی و عمیقترین احساسات انسانی در مواجهه با عشق میپردازد.
از بامداد روی تو دیدن حیات ماستامروز روی خوب تو یا رب چه دلرباست
هوش مصنوعی: دیدن چهره تو از صبح زود برای ما زنده کننده زندگیامان است؛ امروز لبخند زیبای تو، ای پروردگار، چقدر جذاب و دلربا است.
امروز در جمال تو خود لطف دیگرستامروز هر چه عاشق شیدا کند سزاست
هوش مصنوعی: امروز زیبایی تو جلوهای خاص و دلنواز دارد و هر کاری که عاشق دیوانه انجام دهد، امروز مناسب و شایسته است.
امروز آن کسی که مرا دی بداد پندچون روی تو بدید ز من عذرها بخواست
هوش مصنوعی: هر کس که دیروز به من نصیحت کرد، امروز وقتی چهره زیبای تو را دید، از من عذرخواهی کرد.
صد چشم وام خواهم تا در تو بنگرماین وام از کی خواهم و آن چشم خود که راست
هوش مصنوعی: من به صد چشم نیاز دارم تا به تو نگاه کنم، اما این وام از کی خواهد بود و آن چشمی که خودم دارم، درست در کجاست؟
در پیش بود دولت امروز لاجرممیجست و میطپید دل بنده روزهاست
هوش مصنوعی: امروز به دنبال موفقیت و خوشبختی هستم و دل من به شدت برای آن میتپد. روزهاست که این احساس را دارم.
از عشق شرم دارم اگر گویمش بشرمیترسم از خدای که گویم که این خداست
هوش مصنوعی: از عشق شرم دارم اگر بخواهم به او بگویم انسان است. میترسم از خدایی که اگر بگویم او خداست.
ابروم میجهید و دل بنده میطپیداین مینمود رو که چنین بخت در قفاست
هوش مصنوعی: چهرهام میدرخشید و دل بنده به شدت میتپید. این نشان میداد که چنین سرنوشتی در قفاست.
رقاصتر درخت در این باغها منمزیرا درخت بختم و اندر سرم صباست
هوش مصنوعی: من در این باغها همچون درختی شاداب و سرزنده هستم، زیرا سرنوشت من خوب است و نسیم خوشبختی همیشه بر سرم میوزد.
چون باشد آن درخت که برگش تو دادهایچون باشد آن غریب که همسایه هماست
هوش مصنوعی: وقتی آن درختی که تو به آن برگ دادهای چگونه خواهد بود، وقتی که آن بیگانهای که همسایهای نداشته باشد چگونه خواهد بود؟
در ظل آفتاب تو چرخی همیزنیمکوری آنک گوید ظل از شجر جداست
هوش مصنوعی: ما در سایه تو بر مدار زندگی میچرخیم، اما افرادی هستند که درک نمیکنند این سایه از درخت جدا نیست.
جان نعره میزند که زهی عشق آتشینکاب حیات دارد با تو نشست و خاست
هوش مصنوعی: دل شوری بینهایت دارد که عشق پرشوری وجودش را درآورده و زندگیاش به خاطر تو پر از احساس و عشق است.
چون بگذرد خیال تو در کوی سینههاپای برهنه دل به در آید که جان کجاست
هوش مصنوعی: وقتی یاد تو از دلها عبور کند و در کوچههای سینهها بگذرد، دل بیپاسبان و بیپوشش بهدنبال جان میگردد که سرنوشتش کجاست.
روی زمین چو نور بگیرد ز ماه توگویی هزار زهره و خورشید بر سماست
هوش مصنوعی: وقتی نور ماه بر زمین بتابد، انگار که هزاران ستاره و خورشید در آسمان درخشش دارند.
در روزن دلم نظری کن چو آفتابتا آسمان نگوید کان ماه بیوفاست
هوش مصنوعی: به دل من نگاهی بیفکن، مانند تابش آفتاب، تا دیگران نگویند که این ماه به کسی وفا ندارد.
قدم کمان شد از غم و دادم نشان کژبا عشق همچو تیرم اینک نشان راست
هوش مصنوعی: از شدت غم، پای من مانند کمان خم شده است و من نشانهای از خودم را با عشق نشان میدهم. حالا مانند تیری که به هدف مینشیند، نشان من درست و واضح است.
در دل خیال خطه تبریز نقش بستکان خانه اجابت و دل خانه دعاست
هوش مصنوعی: در دل من یاد و تصویر شهری به نام تبریز پدیدار شد، جایی که خانهای برای برآورده شدن خواستهها و دعاهاست.