تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۶۴۳

در کوی خرابات مرا عشق کشان کردآن دلبر عیار مرا دید نشان کرد
من در پی آن دلبر عیار برفتماو روی خود آن لحظه ز من باز نهان کرد
من در عجب افتادم از آن قطب یگانهکز یک نظرش جمله وجودم همه جان کرد
ناگاه یک آهو به دو صد رنگ عیان شدکز تابش حسنش مه و خورشید فغان کرد
آن آهوی خوش ناف به تبریز روان گشتبغداد جهان را به بصیرت همدان کرد
آن کس که ورا کرد به تقلید سجودیفرخنده و بگزیده و محبوب زمان کرد
آن‌ها که بگفتند که ما کامل و فردیمسرگشته و سودایی و رسوای جهان کرد
سلطان عرفناک بدش محرم اسرارتا سر تجلی ازل جمله بیان کرد
شمس الحق تبریز چو بگشاد پر عشقجبریل امین را ز پی خویش دوان کرد