تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۹۴۲

اگر مرا تو نخواهی دلم تو را خواهدتو هم به صلح گرایی اگر خدا خواهد
هزار عاشق داری تو را به جان جویانکه تا سعادت و دولت ز ما که را خواهد
ز عشق عاشق درویش خلق در عجبندکه آنچ رشک شهانست او چرا خواهد
عجب نباشد اگر مرده‌ای بجوید جانو یا گیاه بپژمرده‌ای صبا خواهد
و یا دو دیده کور از خدا بصر جویدو یا گرسنه ده ساله‌ای نوا خواهد
همه دعا شده‌ام من ز بس دعا کردنکه هر که بیند رویم ز من دعا خواهد
ولی به چشم تو من رنگ کافران دارمکه چشم خیره کشت بیندم غزا خواهد
اگر مرا نکشد هجر تو ز من بحلستاسیر کشته ز غازی چه خونبها خواهد
سلام و خدمت کردم بگفتیم چونیچنان بود مس مسکین که کیمیا خواهد
چنان برآید صورت که بست صورتگرچنان بود تن خسته کیش دوا خواهد
ز آفتاب مزن گفت و گوی چون سایهز سایه ذره گریزد همه ضیا خواهد
زهی سخاوت و ایثار شمس تبریزیکه شمس گنبد خضرا از او عطا خواهد