غزل شمارهٔ ۱۰۶۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به عشق و دردهایی که از آن میکشد میپردازد. او در خواست میکند که همدمش (حریف) به او توجه کند و زیباییاش را ببیند. او جانش را در راه عشق سپر کرده و به شدت از تیرهای عشق آسیب دیده است. شاعر ابراز میکند که اگر عشق واقعاً احساس و رحم داشته باشد، باید به حالش رحم کند. او تصمیم میگیرد که از جگر خود (احساساتش) دست بردارد و اگر لازم باشد، دربارهاش سکوت کند. در پایان، او به مستی و رهایی از غم اشاره میکند و از دیگران میخواهد که برایش یک رباب بخرند تا در کنار آن به شادمانی بپردازد.
سر برآور ای حریف و روی من بین همچو زرجان سپر کردم ولیکن تیر کم زن بر سپر
هوش مصنوعی: ای دوست، سر خود را بالا بیاور و چهرهام را ببین. من جانم را به خاطر تو فدای کردهام، اما فقط کمتر به سپرم تیر پرتاب کن.
این جگر از تیرها شد همچو پشت خارپشترحم کردی عشق تو گر عشق را بودی جگر
هوش مصنوعی: این دل من از دردهایش به سختی شبیه پشت خارپشت شده است. اگر عشق تو واقعاً وجود داشت، رحم و مروت بیشتری به من نشان میدادی.
من رها کردم جگر را هرچ خواهد گو بشوبر دهانم زن اگر من زین سخن گویم دگر
هوش مصنوعی: من از دلدرد و رنجی که داشتم، دست کشیدم و دیگر نمیخواهم به آن فکر کنم. هر چه میخواهی بگو، فقط در این احساس غمگین من دخالت نکن، اگر بخواهم دوباره این موضوع را مطرح کنم.
بنده ساقی عشقم مست آن دردی دردگوشهای سرمست خفتم فارغم از خیر و شر
هوش مصنوعی: من به عشق خود به قدری وابستهام که در حالی که مست هستم، دردِ ناشی از این عشق را احساس نمیکنم و غم و شادی برایم بیمعنا شده است.
گر بیاید غم بگویم آنک غم میخورد رفترو به بازار و ربابی از برای من بخر
هوش مصنوعی: اگر غم به سراغم بیاید، میگویم که او هم غمگین شده است. سپس به سمت بازار میرود و از آنجا برای من یک رباب خریداری میکند.