غزل شمارهٔ ۱۲۱۳
این شعر به بیان شادی شاعر از وصال محبوب زیبای اوست. شاعر با استفاده از استعارههای مختلف، احساسات عمیق خود را نسبت به معشوق و کنشهای عاشقانه توصیف میکند. او از زیبایی غیرقابل وصف محبوب خود صحبت میکند. همچنین، شاعر به حسد نیز پرداخته و آنرا سزاوار رفتن به جهنم میداند.
ای سگ قصاب هجر خون مرا خوش بلیسزانک نیرزد کنون خون رهی یک لکیس
ای سگ قصاب هجر و فراق، خون مرا خوش بلیس، زیرا اکنون جان بنده یک پول سیاه ارزش ندارد.
گنج نهان دو کون پیش رخش یک جوستبهر لکیسی دلا سرد بود این مکیس
تمام گنجهای دو جهان در برابر زیبایی او یک ریال ارزش ندارد؛ برای یک پول سیاه حیف است که اینقدر چانه بزنی عزیزم!
عاشقی آن صنم وانگه ترس کسییکدم و یکرنگ باش عاشق و آنگاه پیس
عاشق آن بت زیبا بودن و آنگاه ترس؟ ای عاشق! راستگفتار باش و یکرنگ باش؛ (اگر این پند من عمل نکرد) آنگاه دورنگ و پیس باش.
ای دل شکرستان از نمکش شور کنآب ز کوثر بخور خاک درِ او بلیس
ای عزیز، شکرستان را با نمک او ملاحت ببخش، آب از کوثر بخور و خاک آستانش را بلیس.
زود بشو لوح را ز ابجد این کاف و نونآنگه ای دل بر او نقطه خالش نویس
عجله کن و لوح تمرین و درس خود را از این حرف کاف و نون پاک کن و آنگاه نقطهی خال زیبای او را بر آن بنویس.
ای حسد موج زن بحر سیاه آمدیخشت گل تیرهای ز آب جهنم بخیس
ای حسد، تو فقط امواج دریای سیاه را هستی؛ خشتی از گِل سیاه و تیره هستی (پس سزاوار تو این است که) در آب جهنم بخیسی و نرم شوی
شمس حق و دین کشید تیغ برون از نیامای خرد دوکسار تار خیالی بریس
شمس حق و دین، شمشیر از نیام کشید؛ ای خرد دوکسار تار خیالی بریس.