غزل شمارهٔ ۱۳۸۹
هوش مصنوعی: این اشعار بیانگر عشق و پاکی هستند. شاعر به زیبایی و جذبه معشوقهاش اشاره میکند و از غم مرگ و فراق میگوید. او خود را در جستجوی معشوق میبیند و عشق را فراتر از هر چیز دیگری میداند. شاعر از تغییرات ظاهری ناشی از عشق و تأثیر آن بر روح خود سخن میگوید و در نهایت به رسیدن به حقیقت و واقعیت عشق اشاره میکند. او خود را فانی در عشق الهی میداند و بر این باور است که عشق میتواند انسان را به کمال و نور برساند. در پایان نیز به جایگاه تبریز و شان شمسالدین اشاره میشود و این موضوع به شکل مشخصی از افتخار شاعر به ریشههای فرهنگی و معنویاش نمایش داده میشود.
ای پاک رو چون جام جم وز عشق آن مه متهماین مرگ خود پیدا کند پاکی تو را کم خور تو غم
هوش مصنوعی: ای دلنواز و زیبای من، چون جام جمی که در دست دارد، از عشق آن چهرهی زیبا، در این دنیا بیگناهی را به دست آور. این مرگ، نشان دهندهی گناه نیست؛ بلکه باید از غم و اندوه دوری کنی و بر پاکی خود بیفزایی.
ای جان من با جان تو جویای در در بحر خونتا در که را پیدا شود پیدا شود ای جان عم
هوش مصنوعی: ای دلِ من، با دلِ تو در جستجوی دروازهای در دریای خون هستم، تا ببینم در کدام در، حقیقتی نمایان میشود.
من چون شوم کوته نظر در عشق آن بحر گهرکز ساحل دریای جان آید بشارت دم به دم
هوش مصنوعی: زمانی که من در عشق محدود و کمبین میشوم، مانند دریاچهای میشوم که گوهری از دریا و زندگی در هر لحظه به من خبر میدهد.
من ترک فضل و فاضلی کردم به عشق از کاهلیکز عشق شه کم بیشی است وز عشق شه بیشی است کم
هوش مصنوعی: من از روی تنبلی و غفلت، به خاطر عشق از فضیلت و بزرگی خود دست کشیدم، چون عشق به شاهی باعث میشود که چیزهای بزرگ و کوچک، هر دو کم و بیش داشته باشند.
بیخ دل از صفرای او می خورد زد زردی به رخچون دیده عشقش بر رخم زد بر رخم آن شه رقم
هوش مصنوعی: دل من از عشق او رنگ و رویش را میگیرد و زردی در چهرهام مینماید، چون عشق او بر من تأثیر میگذارد و نشانهای از محبتش بر من نقش میبندد.
تلوین این رخسار بین در عشق بیتلوین شهیگاه از غمش چون زعفران گاه از خجالت چون بقم
هوش مصنوعی: چهره این محبوب را ببین، که در عشق هر لحظه تغییر میکند: گاه از غم به رنگ زعفران درآمده و گاه از خجالت به رنگ بگونیا.
من فانی مطلق شدم تا ترجمان حق شدمگر مست و هشیارم ز من کس نشنود خود بیش و کم
هوش مصنوعی: من کاملاً از خودم گذر کردهام تا بتوانم حقیقت را بیان کنم، چه در حال مستی باشم و چه در حال هشیاری، هیچکس نمیتواند از وجود من آگاه شود، زیرا همهچیز در من محو است.
بازار مصر اندرشدم تا جانب مهتر شدمدیدم یکی یوسف رخی گفتم به غفلت ذابکم
هوش مصنوعی: در بازار مصر وارد شدم و به سمت بزرگترها رفتم. ناگهان چهرهای شبیه به یوسف را دیدم و به طور ناخواسته به او اشاره کردم.
گفتا عزیز مصر گر تو عاشقی بخشیدمتمن غایه الاحسان او من جوده او من کرم
هوش مصنوعی: عزیز مصر گفت که اگر تو عاشق هستی، من به تو محبت و بخشش میکنم؛ چرا که من نهایت محبت و بزرگی او را نشان میدهم و از سخاوت و کرم او سخن میگویم.
من قدر آن نشناختم آن را هوس پنداشتمیا حسرتی من هجره یا غبنتی یا ذا الندم
هوش مصنوعی: من ارزش آن را درک نکردم و آن را به اشتباه آرزویی یا حسرتی گفتم، یا تجربهی از دست دادن چیزی، یا حسرت و افسوس.
ای صد محال از قوتش گشته حقیقت عین حالما کان فی الدارین قط و الله مثل ذالقدم
هوش مصنوعی: ایستایی و موانع فراوانی که وجود دارند، به واسطه قدرت او به حقیقت تبدیل شدهاند، به طوری که هیچ چیز در دو جهان نمیتواند در برابر آن ایستادگی کند.
تبریز این تعظیم را تو از الست آوردهایاز مفخر من شمس دین از اول جف القلم
هوش مصنوعی: تبریز، تو این احترام و بزرگداشت را از عهد الست به ارمغان آوردهای، من به شمس دین افتخار میکنم که از آغاز وجود، درخشان و برجسته بوده است.