غزل شمارهٔ ۱۴۴۳
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر احساس عمیق شاعر نسبت به وجود و عدم تعلق به دنیا است. شاعر در عین حال که در وجود خویش غرق شده و از مسایل این جهان بیخبر است، به حالت عدم و نیستی اشاره میکند. او از محبت و لطافت الهی بهرهمند شده و گویی در عالم غیبت به سر میبرد. به همین دلیل، نامید از هرگونه ملامت و انتقاد، به ایستادگی در برابر مشکلات و دلتنگیها میپردازد. در نهایت، او از لحظهای که آدم به وجود آمد، بیزار است و در جستجوی ازلی خود، هیچ تمایلی به برقراری ارتباط با دنیای مادّی ندارد.
بشستم تخته هستی سر عالم نمیدارمدریدم پرده بیچون سر آن هم نمیدارم
هوش مصنوعی: من وجود خود را پاک کردم و نسبت به جهان اطرافم بیخبرم. پردهای که میان من و حقیقت وجود دارد را دریدم، اما درباره آن حقیقت نیز اطلاعی ندارم.
مرا چون دایه قدسی به شیر لطف پروردهستملامت کی رسد در من که برگ غم نمیدارم
هوش مصنوعی: من به لطف و محبت الهی مانند دایهای نیکوپروردهام، بنابراین ملامت و انتقاد نمیتواند به من برسد، چرا که در دل من جایی برای غم و اندوه وجود ندارد.
چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگویدبیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
هوش مصنوعی: من آنقدر در کمال تنهایی و بیحالی غرق شدهام که حتی وقتی معشوقم از من میخواهد لحظهای کنار او بنشینم، توانایی شنیدن و پاسخ دادن به این درخواست را ندارم.
دمی کاندر وجود آورد آدم را به یک لحظهاز آن دم نیز بیزارم سر آن هم نمیدارم
هوش مصنوعی: لحظهای که خداوند انسان را خلق کرد، من نسبت به آن لحظه هم بیاعتنا هستم و حتی به یاد آن لحظه نمیافتم.
چه گویی بوالفضولی را که یک دم آن خود نبودهزاران بار می گوید سر آن هم نمیدارم
هوش مصنوعی: نمیدانی چه بگویی به کسی که هیچ وقت نتوانسته است خودش باشد و فقط درگیر حرف زدن و اظهار نظر کردن است؛ حتی نمیتواند بپذیرد که خودش را نمیشناسد.