غزل شمارهٔ ۱۴۸۱
هوش مصنوعی: این شعر درباره عشق و وصول به حقیقت و مقام والای معنوی است. شاعر بیان میکند که ما مانند شمعی هستیم که در مسیر عشق به پروانهای مظلوم رسیدهایم. با ارادهای قوی و شجاعانه، در پی رسیدن به معرفت و واقعیتهای مهم هستی بودهایم. در این سفر، به جایی رسیدهایم که همه چیز در آن برابر است و هیچ برتری وجود ندارد. در نهایت، شاعر از تحول و رهایی از زنجیرهای دنیوی خبر میدهد و نشان میدهد که چقدر به مقام عالی قرب الهی نزدیک شدهایم. این مسیر روحانی از جنس عشق و معرفت است و در آن، محدودیتهای دنیوی رنگ میبازند.
ما آتش عشقیم که در موم رسیدیمچون شمع به پروانه مظلوم رسیدیم
هوش مصنوعی: ما مانند شمعی هستیم که عشق در وجودمان شعلهور است و همچون پروانهای که به سوی شمع میرود، به عشق دیگران گرازی داریم و تحت تأثیر آن قرار میگیریم.
یک حمله مردانه مستانه بکردیمتا علم بدادیم و به معلوم رسیدیم
هوش مصنوعی: با شور و هیجان مردانهای به میدان رفتیم تا نشانمان را بزنیم و به حقیقت و واقعیت دست پیدا کنیم.
در منزل اول به دو فرسنگی هستیدر قافله امّت مرحوم رسیدیم
هوش مصنوعی: در اولین منزل، دست کم دو فرسنگ با تو فاصله داریم و در کاروان امت مرحوم به مقصد رسیدهایم.
آن مه که نه بالاست نه پست است بتابیدوآنجا که نه محمود و نه مذموم رسیدیم
هوش مصنوعی: ماه که نه در بالا است و نه در پایین، تابیده است و ما به جایی رسیدهایم که نه خوب و نه بد وجود دارد.
تا حضرت آن لعل که در کون نگنجدبر کوری هر سنگدلِ شوم رسیدیم
هوش مصنوعی: ما به مرحلهای رسیدیم که آن گوهر نایاب و بزرگ که در هیچ چیزی نمیگنجد، به دست کوردلان و بدخواهان رسید.
با آیت کرسی به سوی عرش پریدیمتا حیّ بدیدیم و به قیّوم رسیدیم
هوش مصنوعی: با آیهی کرسی به سمت عرش و جایگاه الهی رفتیم، تا به مرحلهای رسیدیم که زندگی را مشاهده کردیم و به اصول و حقیقت عالم تحقق پیوستیم.
امروز از آن باغ چه بابرگ و نواییمتا ظن نبری خواجه که محروم رسیدیم
هوش مصنوعی: امروز در این باغ با زیبایی و سر و صدایی خوشحالیم تا فکر نکنی که به ناامیدی و بیاحساسی رسیدهایم.
ویرانه به بومان بگذاریم چو بازانما بوم نهایم ار چه در این بوم رسیدیم
هوش مصنوعی: بگذاریم ویرانی را به یادگیریامان، چرا که ما در این سرزمین به پرواز درنمیآییم، هرچند که در این سرزمین حضور داریم.
زنّار گسستیم بر قیصر رومیتبریز ببر قصّه که در روم رسیدیم
هوش مصنوعی: ما پیمان را با قیصر رومی شکستیم، به تبریز برو و داستان را بگو که در روم به چه حالتی رسیدیم.