تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۱۵۲۵

ز قند یار تا شاخی نخایمنماز شام روزه کی گشایم
نمی‌دانم کجا می روید آن قندکز او خوردم نمی‌دانم کجایم
عجایب آنک نقلش عقل من بردچو عقل نیست چونش می ستایم
کی دارد روزه همچون روزه منکز او هر لحظه عیدی می ربایم
ز صبح روی او دارم صبوحینماز شام را هرگز نپایم
چو گل در باغ حسنش خوش بخندمچو صبح از آفتابش خوش برآیم
زبانم از شراب او شکسته‌ستز دستانش شکسته دست و پایم