غزل شمارهٔ ۱۶۱۷
هوش مصنوعی: شاعر در این شعر به عشق و معشوق خود میپردازد و از نبود یار دیگری جز او سخن میگوید. او احساس ناراحتی و غم را از دوری معشوقش بیان میکند و تأکید دارد که هیچ چیزی جز عشق او برایش ارزش ندارد. معشوقش را با زیباییهایی چون ماه مقایسه میکند و اعلام میکند که فقط او را در زندگیاش میپذیرد. در نهایت، شاعر از معشوق میخواهد که presence او را به زندگیاش بیاورد و آن را پر از شادی کند.
بت بینقش و نگارم جز تو یار ندارمتویی آرام دل من مبر ای دوست قرارم
هوش مصنوعی: من هیچ کسی جز تو در زندگیام ندارم که زیبا و دلنواز باشد. ای دوست، آرامش دل من را از من نگیر و مرا مضطرب نکن.
ز جفای تو حزینم جز عشقت نگزینمهوسی نیست جز اینم جز از این کار ندارم
هوش مصنوعی: به خاطر ظلم و بد رفتاری تو غمگینم و جز عشق تو انتخاب دیگری ندارم. هیچ آرزویی جز این عشق ندارم و به غیر از این کار دیگری نمیکنم.
تو به رخسار چو ماهی چه لطیفی و چه شاهیتو مرا پشت و پناهی ز تو آراسته کارم
هوش مصنوعی: تو مانند ماهی، زیبا و باوقار هستی و من به حمایت و پشتیبانی تو افتخار میکنم که زندگیام به دلیل تو سامان یافته است.
جز عشقت نپذیرم جز زلف تو نگیرمکه در این عهد چو تیرم که بر این چنگ چو تارم
هوش مصنوعی: جز عشق تو هیچ چیز را قبول نمیکنم و جز موهایت چیزی را نمیگیرم. زیرا در این زمان مانند تیری هستم که بر چنگ نشستهام و مانند تار و پود آن.
تن ما را همه جان کن همه را گوهر کان کنز طرب چشمه روان کن به سوی باغ و بهارم
هوش مصنوعی: جسم ما را روح و جان ببخش و همه چیز را ارزشمند و باارزش کن. شادی و سرور را مانند چشمهای زنده و جاری کن و به سوی بهشت و زیبایی طبیعت راهنمایی کن.