تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۱۶۱۸

علم عشق برآمد برهانم ز زحیرمبه لب چشمه حیوان بکشم پای بمیرم
به که مانم به که مانم که سطرلاب جهانمچو قضا حکم روانم نه امیرم نه وزیرم
بروی ای عالم هستی همه را پای ببستیتو اگر جان منستی نپذیرم نپذیرم