غزل شمارهٔ ۱۶۱۸
هوش مصنوعی: شاعر در این اشعار از عشق و علم صحبت میکند و نشان میدهد که عاشقانهها را به عنوان بهایی برای زندگی نمیپذیرد. او احساس میکند که در دنیایی که تحت سلطه تقدیر است، نه از مقام و موقعیتی برخوردار است و نه میتواند بر سرنوشت خود تاثیری داشته باشد. همچنین او به حسرت از عالم هستی میگوید و میخواهد که آزادی و اختیار خود را حفظ کند، حتی اگر به بهای جانش تمام شود.
علم عشق برآمد برهانم ز زحیرمبه لب چشمه حیوان بکشم پای بمیرم
هوش مصنوعی: عشق دانش و دانشی است که از دلایل و برهانها برمیخیزد. من از عمق وجودم به این حقیقت میرسم و میخواهم به سراغ چشمه حیات بروم؛ خواستهام این است که حتی اگر پایم به مرگ برسد، باز هم در این مسیر قدم بگذارم.
به که مانم به که مانم که سطرلاب جهانمچو قضا حکم روانم نه امیرم نه وزیرم
هوش مصنوعی: به چه کسی پناه ببرم و به چه کسی تکیه کنم، وقتی که به دنیای پرآشوب مینگرم و سرنوشتم از قبل تعیین شده است؟ نه من فرمانروایی هستم و نه مقام وزارتی دارم.
بروی ای عالم هستی همه را پای ببستیتو اگر جان منستی نپذیرم نپذیرم
هوش مصنوعی: ای موجودی که به تمام عالم تسلط داری، تو همه را به بند کشیدهای. حتی اگر جان من به تو بستگی داشته باشد، هرگز نمیپذیرم.