غزل شمارهٔ ۱۶۵۷
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر از احساس عمیق خود نسبت به عشق و دلتنگی سخن میگوید. او به بوی خوش جگر و دودهای ناشی از آن اشاره میکند و ابراز میدارد که آسمان از درد و آه او نالان است. شاعر از وضعیت دلbroken خود که به نوعی به مرگ نزدیک شده، صحبت میکند و میگوید که در مکتب عشق مشغول تحصیل است. او از معشوقش میخواهد که به وضعیت او نگاهی بیندازد و به سینهاش که در تب عشق میسوزد، دست نزند. در نهایت او نگرانی معشوقش را بیان میکند و از خطر چشم بد دوری میجوید، حتی اگر چشمانش به معشوق نزدیک باشد.
می رسد بوی جگر از دو لبممی برآید دودها از یاربم
هوش مصنوعی: از لبانم بوی جگر به مشام میرسد و دودی از آن برمیخیزد.
می بنالد آسمان از آه منجان سپردن هر دمی شد مذهبم
هوش مصنوعی: آسمان از درد من ناله میکند و هر لحظه جان دادن برای من به یک عادت تبدیل شده است.
اندکی دانستیی از حال منگر خبر بودی شبت را از شبم
هوش مصنوعی: اگر کمی از حال من آگاه بودی، احتمالاً شبهای تو هم با شبهای من متفاوت میگذشت.
مکتب تعلیم عشاق آتش استمن شب و روز اندرون مکتبم
هوش مصنوعی: مکانی که عاشقان در آن آموزش میبینند، جایی پر از شور و اشتیاق است. من همیشه و در هر زمان، در این مکان مشغول یادگیری هستم.
روی خود بر روی زرد من بنهدست نه بر سینهام کاندر تبم
هوش مصنوعی: دستت را بر روی چهره زرد من بگذار و نه بر سینهام، زیرا در حالت تب و بیماری به سر میبرم.
گفتمش گویم به گوشت یک سخنگفت ترسم تا نسوزد غبغبم
هوش مصنوعی: به او گفتم که میخواهم چیزی به تو بگویم، اما از این میترسم که اگر بگویم، مبادا چیزی برایم به خطر بیفتد یا از دست برود.
گفتمش دور از جمالت چشم بدچشم من نزدیک اگر چه معجبم
هوش مصنوعی: به او گفتم که دوری از زیبایی تو برای من خوب است، اما چشم حسد به من نزدیک است، با اینکه از این وضعیت شگفتزدهام.