غزل شمارهٔ ۱۶۷۹
هوش مصنوعی: شاعر در این قطعه از احساسات عمیق و عشق خود به یک معشوق سخن میگوید. او به زیباییهای چشمان معشوق اشاره میکند و بیان میکند که حتی در حالت مستی یا هشیاری، همیشه بنده و عاشق اوست. او از دلبستگی به دنیا و خود منحرف شده و تنها به یاد صورت معشوق است. شاعر اوج عشق خود را با تشبیه به شمع و پروانه به تصویر میکشد و نشان میدهد که تمام وجودش به عشق معشوق گره خورده است. همچنین او خواهان تحقق عشق راستین خویش است و به داشتن تجربیاتی از عشق و دلشکستگیها اشاره میکند. در نهایت، درخواست دارد که دنیای پنهان و واقعی را به او نشان دهند، زیرا این دنیا را بیارزش میداند.
من اگر مستم اگر هشیارمبنده چشم خوش آن یارم
هوش مصنوعی: من چه در حال مستی باشم و چه هشیار، همیشه تسلیم و وابسته به نگاه زیبا و دلانگیز آن معشوق هستم.
بیخیال رخ آن جان و جهاناز خود و جان و جهان بیزارم
هوش مصنوعی: از زیبایی چهرهات غافل هستم و از جان و دنیای خود و هر آنچه در آن وجود دارد، بیزارم.
بنده صورت آنم که از اوروز و شب در گل و در گلزارم
هوش مصنوعی: من مانند زیبایی هستم که همواره در زیبایی و لطافت روز و شب، چه در میان گلها و چه در باغهای پر از گل زندگی میکنم.
این چنین آینهای می بینمچشم از این آینه چون بردارم
هوش مصنوعی: من اینچنین آینهای را میبینم و اگر چشمانم را از آن بردارم، چه خواهد شد؟
دم فروبستهام و تن زدهامدم مده تا علالا برنارم
هوش مصنوعی: من در حال حاضر سکوت کردهام و از گفتن دوری میکنم. در این وضعیت نمیخواهم که صدایی از من بیاید، تا زمانی که آماده نیستم و نمیخواهم به دلایل مختلف برخیزم.
بت من گفت منم جان بتانگفتم این است بتا اقرارم
هوش مصنوعی: محبوب من گفت من روح جانها هستم؛ من هم به او گفتم: آیا تو همان بت زیبایی نیستی که به آن اعتراف میکنم؟
گفت اگر در سر تو شور من استاز تو من یک سر مو نگذارم
هوش مصنوعی: اگر در دل تو شوری برای من وجود دارد، من حتی یک موی سر هم از تو جدا نمیکنم.
منم آن شمع که در آتش خودهر چه پروانه بود بسپارم
هوش مصنوعی: من همان شمعی هستم که با سوز و آرامش خود، همه پروانهها را به آتش میکشم.
گفتمش هر چه بسوزی تو ز مندود عشق تو بود آثارم
هوش مصنوعی: به او گفتم هر چه که از من میسوزی، حاصل عشق تو مانند دودی خواهد بود که بر جای میگذارد.
راست کن لاف مرا با دیدهجز چنان راست نیاید کارم
هوش مصنوعی: برای اینکه بتوانی به توانایی من در گفتن حقیقت اعتماد کنی، باید به چشم خودت ببینی که چگونه این توانایی به حقیقت پیوسته است. بدون مشاهده و تأیید عینی، نمیتوانی به حرفهای من اعتقاد پیدا کنی.
من ز پرگار شدم وین عجب استکاندر این دایره چون پرگارم
هوش مصنوعی: من از دایره به بیرون آمدهام و این شگفتی است که در این دایره، مثل پرگار هستم.
ساقی آمد که حریفانه بدهگفتم اینک به گرو دستارم
هوش مصنوعی: بهتری که از می نوشیدن و دوستی کردن لذت ببریم، آمد تا با سرود و شوری به ما جامی بدهد. من هم گفتم که اینک برای این لذت، دستارم را به عنوان سپرده میگذارم.
غلطم سر بستان لیک دمیمددم ده قدری هشیارم
هوش مصنوعی: غلطی از من در باغ افتاد، اما لحظهای به من کمک کن تا کمی هوشیار شوم.
آن جهان پنهان را بنماکاین جهان را به عدم انگارم
هوش مصنوعی: به من آن دنیای پنهان را نشان بده تا این دنیا را مانند چیزی غیرواقعی تصور کنم.