تناجی
جلال الدین محمد مولوی

غزل شمارهٔ ۱۷۱۱

بگشای چشم خود که از آن چشم روشنیمحاشا که چشم خویش از آن روی برکنیم
پروانه‌ای تو بهر تو بفروز سینه راتا خویش را ز عشق بر آن سینه برزنیم
بفزای خوف عشق نخواهیم ایمنیزیرا ز خوف عشق تو ما سخت ایمنیم
پروانه را ز شمع تو هر روز مژده‌ای استیعنی که مات شو که همی‌ مات ضامنیم
شادیم آن زمان که تو دعوی کنی که منبی‌من شویم از خود و ز عشق صد منیم
تا باغ گلستان جمال تو دیده‌ایمچون سرو سربلند و زبانور چو سوسنیم
بر گلشن زمانه برو آتشی بزنزیرا ز عشق روی تو زان سوی گلشنیم
ای آنک سست دل شده‌ای در طریق عشقدر ما گریز زود که ما برج آهنیم
از ذوق آتش شه تبریز شمس دینداریم آب رو و همه محض روغنیم